| شعر عاشقانه عكس عاشقانه |
عاشقانه،شعرعاشقانه،عکس عاشقانه،شعرهای ناب عاشقانه
|
درباره وبلاگ
![]() عکس قلب عاشقانه عکس بوسه عکس دوست دارم عکس فانتزی بوس تاریخچه ولنتاین و بوس عکس شاه و فرح عشق غزاله و میثم عکس گل عکس عروس و داماد عکس گل رز عکس شیطان پرستان عکس فروهر عکس طبیعت آموزش عشقی عکس های رومانتیک عکس دختر عکس فانتزی عکس لیلا میلانی Emo Love عکس برای ولنتاین توضیحات وبلاگ عکس عکس ماچ عکس گل بوس عکس گل رز عکس دختر emo چیست عکس عاشقانه عکس عشق عکس عروس عکس پنجره عکس عاشقانه عکس گل رز عکس شمع رومانتیک عکس عاشقانه گل عکس کودک عکس قلب عشق عکس درخت تنها EMO آموزش کم کردن حجم عکسها عکس عشقولانه عکس عاشقانه عکس عکس عاشقانه اموزش گذاشتن عکس برای وبلاگ عکس عروس و داماد فانتزی عکس چشم گالری عکس عروس عکس آبشار عکس عروس عکس دسته گل عروس عکس آنجلینا جولی عکس زنان زیبا گالری عکس های قلب قیمت گذاری بر روی وبلاگ عکس لب زیبا غمگین عکس دختر زیبا عکس آفتاب گردان عکس پرنده عکس رویایی عکس عروس عکس عاشقانه عکس زن زیبا عکس عاشقانه عکس عاشقانه قالب عاشقانه بلاگفا فانتزی عکس جذاب عروس عاشقانه رومانتیک فانتزی Love قالب غمگین بلاگفا گالری عکس فرشته Emo کارت پستال عاشقانه عروس عکس موبایل رمانتیک رادیو های انلاین
پیوندها
جواب به سوالات تبیان و آفتاب
عاشقانه هاي من و تو دنيا واسه هر دوتامون قشنگه با لاي 18 غريب آشنـــا پندحببيان شهر عشق لاف عشق عزيزم باور کن خيلي دوست دارم عشق و صفا rozeabi بيد مجنون عشقکده عشق گمشده رز سفيد زندگي ميگذرد ولي به نامردي چرا؟ عشق سوخته روح راه آ رامش تا سه نشه بازي نشه شب كوير mehdi-ezhiyeh dr300psycholoy عاشقانه مي پرسم :: قالب ساز :: طراح قالب
|
اي آنکه نقش سبز دلت مثل آب بود باور نمي کنم که نگاهت سراب بود با من بگو سکوت تو پايان قصه نيست يعني تمام قصه ما نقش خواب بود؟ يادش بخير روز نخستين عشقمان آن لحظه ها هميشه پر از التهاب بود امشب به ياد عشق تو فرياد مي زنم اي آشنا که در دل تو آفتاب بود اي آنکه نقش سبز دلت مثل آب بود باور نمي کنم که نگاهت سراب بود... خدايا چرا دل افريدي چرا دل را تو عاشق افريدي اگر عاشق شدن جرم و گناهه دل عاشق شکستن هم گناهه آرزو
در تنهاييم وا مگذاري اين عشق بي زبان را
كه در يك زندگي , در يك بودن زندگي را به دست مرگ بخشيده ام آه در دلم به سكوت نشسته وفريادم زير شلاق سايه ها شكسته كوير بي تاب تنم در تمناي دستان تو ميسوزد با من بمان حتي به اندازه يك لحظه
تو بيزبان يارم
از بيزبانيها سخن داري به زانو افتاد ابر پيش چشمانم شنود قلب من نداي شعرت را بستي پيمان تا ابد نخواهي گذاشت هرگز تنهايم من چه گويم با اين زبانم كه عاجز مانده در شعر واحساست در مهلكه ميدان عشق تو شدي تك درخت نارون كوچه دل من نيلوفري حلقه بر آن يار بي زبانم وقتي آمدي آبي شدي , بر نيلوفر خشكيده در گلدان تنهايي كنون اين من اين دل اين هم از عشق واحساسم بنده اي در درگاه عشقت گوشه اي بنما جانان كنم بيدريغ نثار
من اينك باز مي گويم
كلامم را و شعرم را برايت راز مي گويم تو اي نيلوفر زيبا تو اي تنها و بي همتا چنان در سحر زيباي كلامت مانده ام مفتون چنان با حرف حرف شعر تو جدا گشتم از اين گردون كه ديگر هيچ حرفي جز كلام دوستت دارم نمي دانم نمي خواهم نمي خواهم دگر اين گيتي پست دغل پرور كه ديگر من تو را دارم به استقبال تو اين بي زبون آمد برايت هديه ايي دارد اگر چه كوچك و كم قدر كه شايد در نظر آيد و آن جاني ست ناقابل كه در پيش تو قربان است يكي شكرانه كوچك براي عهد و پيمان است
تنهايي آمده بود سراغم
مثل روزي كه تو آمدي او رفت شبي بود روزگارم فاتح شبهايم شدي خورشيد روزهايم شدي بر آسمان دلت چشم دوخته ام زميني بودن فراموشم شد زمستاني بود هواي دل نيلوفري ام در خواب و پريشاني كنون بهاري بيزبان مرا غرق نياز كرده مرا از خود رها كرده با خويشتن وفا كرده در بوستان گلي به سرخي عشق نصيب دل نيلوفر بيتاب كرده ليلي نيلوفري را بيزبانيست
بگذار از عشق بگوييم
بگذار تو را تكان دهم، بگذار تو را بچرخانم دستم را بگير تو را به آغازي تازه خواهم برد به ديدن سرزمين موعود بگذار دوستت داشته باشم تو را به آغازي تازه خواهم برد با تمام قلبم عزيزم به من اعتماد كن، همان طور كه من به تو اعتماد مي كنم من اين كار را از ابتدا انجام دادم و هر روز و هر بار همواره ميخواهم بگويم بگذار از عشق بگوييم، عشق اين تمام روياي من است روياهايت را دور نيانداز هرگز مغلوب نخواهي شد عشق را زنده نگه دار ................. هميشه عاشق باشيد
من دارم دق ميكنم .... هر چي مينويسم پاك ميشه
اصلا ديگه شعر نميگم..... فردا خودمو از سي وسه پل ميندازم تو آب.... با دل من بازي شده اقا ...بازي شده.... من دچار بحران شخصيتي شدم .. فردا قبل از خودكشي ميرم معتاد ميشم... لطفا با پيامهاي خود مرا راهنمايي كنيد............... خمار خاطر آن خال خانمان سوزم اگر خطاست كنيد آتش دلم خاموش (اين شعره از خودمه كه فكر نكنيد دروغ ميگم
گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم
بوسه دادي و چو برخواست لبم از لب تو توبه كردم كه دگر توبه بي جا نكنم
تو اي نيلوفر پيچده در تنهايي و غربت
شنيدم آن صداي نازنينت را كه فريادش نهادي نام شنيدم ضجه هاي پر طنينت را كه پيوسته در گوشم صدا مي كرد مرا شرمنده در وجدان خاموشم رها مي كرد كوير خشك و بي تاب تنت را باز خواهم كاشت پر از عشق و پر از احساس پر از نيلوفر زيبا هم اكنون با تو خواهم بست پيماني كه تا دنياست اين دنيا دگر تركت نخواهم كرد تو را مي خواهم اي نيلوفر زيبا
چشم در راه توام
شايد ايي از دور مد تي است كه ميشويم با سرشكم ره شن ريز تو را هر غروبي كه رسد به سر راه اميد زانوان در بغلم خيره ام تا برسي هان اي مردم شهر من به خود ميبالم بوي پيراهن او ميايد يوسفم در راه است و به دروازه شهرم نزديك هان اي مردم شهر عاشق شهر شما بعد از اين خندان است لحظه اي بعد به خود مي ايم اه ؛ افسوس كه شب امده است و غمت بر دل من سنگين است مينمايد به نظر چهر زيباي ترا تو كه در باور من گنجيدي از همان روز كه من دل ز كف دادم و شيدا گشتم تا كنون بسته به زنجير غمم و به زندان خيالم محبوس خبرم نيست كه فكرت به چه ها مشغول است گر كه رفتي زبرم اي همدم ليك روحم در اند يشه توست ((تو بيا و تو بمان)) باش با من به ابد كه تو بودي ز ازل كه ازل تا به ابد همگي زنده شود در يك ان با نگاهي كه كني در نظرم به سبكبالي باد به سبكرويي اب راه خود مي گيرم تا به بستر برسم شاد از اين موهبتم لا اقل مي بينم چهره پاك تو را در خوابم .
اولين نامه من...
اولين نامه تو..... اولين برگ سفر نامه عشق من و توست. و در اين پندارم....كه اگر عشق سر آغاز وجودست.. كه هست... آخرين نامه من.... آخرين نامه تو.... آخرين برگ وجود من و توست..
چه سود گر بگويم
شب تا سحر نخفته ام بخواب رفته ام ترا در خواب ديده ام چه سود گر بگويمت كه با تو با خيال تو پناه برده ام به مي تو يك خيال دور بيش نيستي دست من به تن خانه ات نميرسد تو غافلي من تمام ميشوم من سراب ديده ام
يه دل مي گه برم ، برم
يه دل مي گه نرم نرم طاقت نداره دلم بي تو چه كنم ؟ پيش عشقي زيبا زيبا خيلي كوچيكه دنيا دنيا با ياد توام هر جا هر جا تركت نكنم سلطان قلبم تو هستي تو هستي دروازه هاي دلم را شكستي پيمان ياري به قلبم تو بستي با من پيوستي اكنون اگر از تو دورم به هر جا بر يار ديگر نبندم دلم را سرشارم از آرزو و تمنا اي يار زيبا
بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم ان عاشق ديوانه كه بودم يادم امد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتيم ساعتي باز در ان خلوت دل خواسته گشتيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت اسمان صاف و شب ارام اسمان رام و زمين رام بخت بيدار و شب ارام بخت ارام و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در اب شاخه ها دست بر اورده به مهتاب گل و مهتاب و گل و سنگ همه دل داده به اواي شباهنگ يادم امد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن لحظه اي خيره بر اين اب نظر كن اب ائينه عمر گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاه دگران است باش فردا كه دلت با دگران است اشك در چشم تو لغزيد ماه بر عشق تو خنديد با تو گفتم حذر از عشق ندارم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي من نپريدم نگسستم باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندارم نتوانم يادم امد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نه رميدم نه گسستم رفت در ظلمت غم ان شب و شب هاي دگر هم نگرفتي دگر از ان عاشق ازرده خبر هم نكني ديگر از ان كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم
چشم در راه توام چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو
در تنهاييم وا مگذاري اين عشق بي زبان را
كه در يك زندگي , در يك بودن زندگي را به دست مرگ بخشيده ام آه در دلم به سكوت نشسته وفريادم زير شلاق سايه ها شكسته كوير بي تاب تنم در تمناي دستان تو ميسوزد با من بمان حتي به اندازه يك لحظه
هرشب كه فرصت مي كنم جوياي حالش مي شوم
از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم در آسمان آرزو هر دم صدايش مي زنم چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم در هر شب تاريك من بدر است ماه صورتش از شرم اين ديدار نو من هم هلالش مي شوم جاريست اشك از ديدگان هرآن كه يادش مي كنم مقبول درگاهش شوم اشك زلالش مي شوم سرگشته و حيران شدم دلتنگ و بي ايمان شدم گويم به هر شيدا دلي خط است و خالش مي شوم جوياي حالش مي شوم مست از خيالش مي شوم با اين دل سودائيم رنج و ملالش مي شوم تاريكي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر كشيد انگار خواب است اينكه من غرق وصالش مي شوم
در دلم آشوب سردي جان گرفت
بي تو در دل عاشقي پايان گرفت عاشقي از پس همي رفت وگذشت درد بي مهري به جاي آن نشست اما به باد بسپارباز تنها در كنار پنجره استاده ام
بر ماسه ها نوشتم
درياي هستي من از عشق توست سرشار اين را بياد بسپار بر ماسه ها نوشتي اي رهسپار شيرين اين ارزوي پاكيست
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است مرا در اوج می خواهی تماشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
غریب آشنـــا مممممممممممممممنبع خیلی خسته ام
دريا، صبور وسنگين مي خواند و مي نوشت من خواب نيستم ! خاموش اگر نشستم ، مرداب نيستم ! روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم روشن شود كه آتشم و آب نيستم
فریدون مشیری غریب آشنـــا مممممممممممممممممممممممممممنبع
نفس مي زند موج ... *** نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست، پس مي زند موج . فغاني به فريادرس مي زند موج ! من آن رانده مانده بي شكيبم، كه راهم به فريادرس بسته، دست فغانم شكسته، زمين زير پايم تهي مي كند جاي، زمان در كنارم عبث مي زند موج ! نه درمن غزل مي زند بال، نه در دل هوس مي زند موج ! *** رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد، يكي برق سوزنده بايد، كزين تنگنا ره گشايد؛ كران تا كران خار و خس مي زند موج ! *** گر اين نغمه، اين دانه اشك، درين خاك روئيد و باليد و بشكفت، پس از مرگ ببل، ببينيد چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج
فریدون مشیری غریب آشنـــا ممممممممممممممممممنبع عاشق كه باشي
![]() عاشق كه باشي زمستان كدام است از زمين تا آسمان راهي نيست و با يك بهانه شب روز مي شود
اونی که قشنگترین آوازه عشقه اونی که بلندترین صدایه عشقه تو بگو ، خودت بگو ،که او حسینه **********************
اونی که زمزمه یاد خداإ
اونی که ما هممون براش میمیریم
تو بگو ، خودت بگو که او
اگه آقامون میخواست براش میمردم
تو کربلا ، جلو چشاش ،
با عطش داد میزدم که این حسینه
اونی که میکشیدش سرور دینه
به خدا خیر نبینید ازین پلیدی
دستای عباسمو چرا بریدی؟
مگه اون باسه خودش چیزی میخواسته؟
اون که باسه خودش آب نمیخواسته
********************** اونی که داد میزنه که یا أخیه منو دارن میکشن، یا حسینم میدونی دوست دارم، ای بهترینم باسه اینه که دارم برات میمیرم نذاشتند باسه طفلا آبی بیارم شرمندی تشنگی، های سکینم ********************** یا عباس، دلمن باسه صدات شد پاره پاره تویی، قشنگترین نور ستاره نمیشه تو بری و تنهام بذاری منو، تو، دشت بلا تنهام بذاری ********************** یا حسین، علمدارت نایی نداره دیگه چشمای عباس سویی نداره دیگه من دست ندارم برات بجنگم نه، نمیخوام، تو رو من تنهات بذارم **********************
دیگه طاقت ندارم اینجا بمونم باسه زینبم شده باید بمونم ای عباس، نمیخوام، اهل چادر تنها بمونن آخه این نامردا هیچی نمیدونن یا عباس، برادرم، تو پهلوونی
ای خدا صبرم بده، تو مهربونی تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است سهم من از گردش دور زمان شادی نبود بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است
چنان دل كندم از دنيا
كه شكلم شكل تنهاييست ببين مرگ مرا در خود كه مرگ من تماشاييست مرا در اوج ميخواهي تما شا كن تما شا كن دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر هم نمي گريد به حال من همه به حال من گريزانند توهم بگريز ازاين تنها فقط اسمي به جا مانده از انچه بودم وهستم دلم چون دفترم خاليست قلم خشكيده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جزءدر خود فرو رفتن چه راهي در پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند .................... به مهر تو ای ماه زیبا قسم به چهر تو ای مهر رخشا قسم به آن سینه ی همچو صبح بهار به آن زلف چون شام یلدا قسم به آن شکّرین خنده ی نوش بار به آن دیدگان فریبا قسم به آهی که از سینه ای سوخته کشد شعله تا عرش اعلا قسم به اشکی که از دیده ی عاشقی به دامن چکد ژاله آسا قسم به آن دردمندی که نومیدوار فرو بسته چشم از مداوا قسم به گم کرده راهی که از کاروان جدا مانده افتاده از پا قسم به خونین جگر لاله ی داغدار که بنشسته تنها به صحرا قسم به جانهای از عاشقی بیقرار به دل های عشّاق شیدا قسم به آن ناله هایی که پر می کنند به سوی خدا نیمه شبها قسم به عمری که در آرزویت گذشت به دیروز و امروز و فردا قسم به آیین طنّازی و دلبری به شیرین، به عذرا، به لیلا قسم به آن آتشین پرتو ایزدی که تابید بر طور سینا قسم اگر می شناسی خداوند را به ذات خداوند یکتا قسم که، عشقت ز دل رفتنی نیست نیست به پـــــــروردگار تـــــــــوانا قسم
می دونم که عشق یه معمای دیگست سرزمین دل یه دنیای دیگست می دونم سادگی جاش تو قصه هاست دل سپردن به یه معنای دیگست می دونم که عاشقی نیست راهش این عشق سرمایه و سودای دیگست واسشون تا از دلو دیار بگی رنگو روشون به یه سیمای دیگست چینی قلبشون هم اگر شکست دلشون خوشبه ی فردای دیگست عاشقادیارشون شهر شب فکرشون تو خابو رویای دیگست شهر عشقو مثه من خوب بلدن عشقشون سنبل عشقای دیگست اون روزی که عشق اومد دلم رو برد فهمیدم نگاش یه جورای دیگست منی که ساده بودم مثل وفا ندونستم که دلش جای دیگست مثل بارون نم نمک حرف می زدم ت ا بگم چشات یه شهلای دیگست واجهام تپق زدن تا بدونه تو دلم یه شوروغوغای دیگست می دونستم که حواسش اینجاها نیست پیش یه عاشق و رسوای دیگست توی آخرین نفس دلم می گفت: دیدی عشقم یه معمای دیگست
افسوس
در تنهايی شکفتم
در تاريکی نهفتم
با سايه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم
از تو خبری افسوس
از تو گذری افسوس
با غربت دل ساختم
تنها و رها ماندم
حال خاکستری سردم
پاييزی و بی برگم
از تو خبری افسوس
خاطره اي با خدا
خدايا خدايا براي تو مي نويسم از خود از خودم مي گويم مي دانم که مي داني که چه مي گذرد در تنهاييم خدايا براي تو مي گويم براي تو که تنها همدم من هستي براي تو که لحظات تنهاييم را همراهي مي کني براي تو که سلطان تمام جهان هستي ولي با اين کوچکترين همراهي مي کني براي تو که تنها گوش براي شنيدن دردهايم هستي براي تو که مرا آفريدي و از من نگهداري مي کني خدايا براي تو مي نويسم مي داني که چه مي گذرد پشت تک تک قطره هاي اشکم مي داني چه کسي دلم را شکسته مي داني که چه مي خواهم مي دانم که همه چيز را مي داني خدايا مي نويسم تا خالي شود اين دل سنگين چشمم ببارد مي نويسم تا خالي شوم خالي شوم تا بمانم... ... بمانم تا بنويسم خدايا چه زيبايي تو خدايا مي دانم که دوستم داري مي دانم که دوستم داري خدايا خدايا خدايا ... .. . . همچنان باران مي بارد همچنان اشک از چشم من کوچه ها هنوز خلوت و بي رهگذر و نگاهم خيره به پيچ کوچه خانه تاريک و تار عصري حزن انگيز غروبي سرخ و پر اشک سرمازده و سياه پوش تمام بي کسي هايم بي رمق باران مي بارد دل پر از تنهايي ست که حتي اشکي هم در او خانه ندارد دل پر از لحظه هاي باراني ست صدايي غمگين و پر سوز در کوچه مي پيچد مي خواند و مي رود. او هم دلش گرفته او هم پرسوز است نگاهش مثل من اسمان ديگر آبي نيست پر است از ابرهاي خاکستري و پر اشک خورشيدي نمي تابد و طوفاني اين ابرها را تکان نمي دهد و گهگاهي نسيمي از سوي او سروش شادي همراه مي آورد آسمان باراني است ديگر قطره هاي باران آبي نيستند سياه و سرد و خشمگين همچنان سردي انتظار ادامه دارد همچنان خاطرات خشکيده مي سوزند همچنان باران مي بارد و همچنان اشک از چشم من
ای ستاره شب تاریک من
ای نوری که سیاهی قلبم را ز دودی و بوی عشق روشن نمودی روزی که چشمانم تو را دید تنها تنها روزی بود که حکمت دیدن را دریافتم و روزی که رفتی حکمت گریستن را اما ندیدی که چگونه بی تو اشکهایم می بارید و وقتی چهره ات را برگرداندی و مرا بی اشک دیدی گمان بردی که من سنگم باشد که عاشقت باشم چرا که عاشقت هستم چه بی تو چه با تو |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
شعر عاشقانه آپ شد کلیک کنید
عكس عاشقانه آپ شد کلیک کنید اس م اس عاشقانه نامه های عاشقانه نوشته های عاشقانه اس م اس ضربل مثل یک جمله عاشقانه (جديد) فال ماههانه (جدید) اخبار وبلاگ ف یل تر ش کن نوشته ای درباره ماه مبارک رمضان فروش vpn ایمیل های عاشقانه(جدید) آرشیو مطالب
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل تیر 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته سوم اسفند 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 امکانات
|
Copyright © 2008 All Rights Reserved by iransherir www.ir-satellite.com