| شعر عاشقانه عكس عاشقانه |
عاشقانه،شعرعاشقانه،عکس عاشقانه،شعرهای ناب عاشقانه
|
درباره وبلاگ
![]() عکس قلب عاشقانه عکس بوسه عکس دوست دارم عکس فانتزی بوس تاریخچه ولنتاین و بوس عکس شاه و فرح عشق غزاله و میثم عکس گل عکس عروس و داماد عکس گل رز عکس شیطان پرستان عکس فروهر عکس طبیعت آموزش عشقی عکس های رومانتیک عکس دختر عکس فانتزی عکس لیلا میلانی Emo Love عکس برای ولنتاین توضیحات وبلاگ عکس عکس ماچ عکس گل بوس عکس گل رز عکس دختر emo چیست عکس عاشقانه عکس عشق عکس عروس عکس پنجره عکس عاشقانه عکس گل رز عکس شمع رومانتیک عکس عاشقانه گل عکس کودک عکس قلب عشق عکس درخت تنها EMO آموزش کم کردن حجم عکسها عکس عشقولانه عکس عاشقانه عکس عکس عاشقانه اموزش گذاشتن عکس برای وبلاگ عکس عروس و داماد فانتزی عکس چشم گالری عکس عروس عکس آبشار عکس عروس عکس دسته گل عروس عکس آنجلینا جولی عکس زنان زیبا گالری عکس های قلب قیمت گذاری بر روی وبلاگ عکس لب زیبا غمگین عکس دختر زیبا عکس آفتاب گردان عکس پرنده عکس رویایی عکس عروس عکس عاشقانه عکس زن زیبا عکس عاشقانه عکس عاشقانه قالب عاشقانه بلاگفا فانتزی عکس جذاب عروس عاشقانه رومانتیک فانتزی Love قالب غمگین بلاگفا گالری عکس فرشته Emo کارت پستال عاشقانه عروس عکس موبایل رمانتیک رادیو های انلاین
پیوندها
جواب به سوالات تبیان و آفتاب
عاشقانه هاي من و تو دنيا واسه هر دوتامون قشنگه با لاي 18 غريب آشنـــا پندحببيان شهر عشق لاف عشق عزيزم باور کن خيلي دوست دارم عشق و صفا rozeabi بيد مجنون عشقکده عشق گمشده رز سفيد زندگي ميگذرد ولي به نامردي چرا؟ عشق سوخته روح راه آ رامش تا سه نشه بازي نشه شب كوير mehdi-ezhiyeh dr300psycholoy عاشقانه مي پرسم :: قالب ساز :: طراح قالب
|
تو که یک گوشه نگاهت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد ![]() نمی دانم چه کردی با دل من که این دل بی قرار بی قرار است نمی دانم چه گفتی با نگاهت که چشمم چنین در انتظار است فقط یک لحظه جانا در برم باش که با تو چهار فصلم ،بهار است به وقت دیدن آن روی ماهت تپش های دل من بی شمار است برای من فقط یک لحظه زیباست و آن هم لحظه دیدار یار است گر چه با تردید و ترس، همراست ولی هما نند بهار است
واسم مقدسی مثه عبادتم
تو رو دوست دارم مثه سعادتم
آنکه لبخندش بجانم فتنه انگیزد توئی آنکه ازچشمش شرار ناز می ریزد توئی اولین یاد که صبح از خاطرم خیزد توئی آخرین یاد ی که شب در خاطرم ماند ز تست
کاشکی یک قصه بودی که می شد تورو نوشت
کاشکی همسفر بودی توی راه سرنوشت هر کی داره عالمی داره شادی و غمی من فقط تورو دارم تو همه وجودمی بذار بشناسم تورو تو منو تنها نذار غم بی کسی رو باز تو بیاد من نیار کاشکی یک هوس بودی, عشقی زود گذر بودی از تمنای دلم, کاشکی بی خبر بودی عشق تو مثل خون , تو رگای من نقش تو همیشه , تو چشای من یاد تو گرمی لحظه های من اسم تو شروع قصه های من کاشکی مثل یه راز بودی تا که پنهونت کنم توی قلب عاشقم , عمری زندونت کنم
عشق فرمان داده كه به تو فكر كنم روز و شب زير لبم اسم تو را ذكر كنم دوستم داشته باش دوستم داشته باش من به آن مي ارزم كه به من تكيه كني گل اطمينان را تو به من هدیه كني من به آن مي ارزم كه درين قربانگاه تو به دادم برسي تو نجاتم بدهي از درد اين بي هم نفسي تو به آن مي ارزي كه گريه بارانم را به تو تقديم كنم تو به آن مي ارزي كه اسير تو شوم و به يمن نفست آنقدر زنده بمونم تا كه پير تو شوم دوستم داشته باش دوستم داشته باش
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند
آن شب كه دلي بود به ميخانه نشستيم
آن توبه صد ساله به پيمانه شكستيم از آتش دوزخ نهراسيم كه آن شب ما توبه شكستيم ولي دل نشكستيم
چشمي دارم همه پر از صورت دوست
از ديده و دوست فرق کردن نه نکوست
يا اوست بجاي ديده يا ديده خود اوست
کاش الان آغوش گرمت سرپناه خستگیم بود
دوتا چشم پر از اندوه واسه دلشکستگیم بود آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه پرم از ترانه ی تو گرچه واژه ها حقیرن خوبه وقتی نیستی پیشم اونا دستامو میگیرن کاش پرنده شم شبونه بکشم پر به خیال برسم به لونه ی تو بگیرم سر زیر بالت زندگیم رنگ خدا بود اگه تنها تورو داشتم اگه میشد واسه گریه سر رو شونت میگذاشتم...
باز کن پنجره را ، تو مرا می بینی ، چه سان، غمگین نشسته ای ؟... زندگی به شرط کدامین واژه است !... اندوه ات را سپاس می گویم ، رنگین کمون نگاهت ، آفتابی را پس از باران التماس می کند ،... باز کن پنجره را ، تو چه زیبا آمده ای ، نور نگاهت را می بینم . روشنایی دستانت ، طلوع را به عظمتی دوباره فرا میخواند ، منشین به این گونه !. چرا سرد و خاموشی ؟... امیدی بیکران در نگاهت جاریست ، ابری آسمانت را به یکباره مبار، بگذار ، صدای بارش دیگر راهم بشنوی ، باز کن پنجره را ،
تو از دور دست خویش مرا خواهی دید ...
من میخواهم بنویسم ، من پر از فریاد می نویسم ، من پر از پرواز می نویسم، من پر از سکوت می نویسم، من بی صدا ترین جملات را با فریاد می نویسم. کاغذ من ، خسته است . من از افکار خود نمی نویسم. سخن از جوهره ی نوشتنهاست. راستی به یاد سپیدی کاغذ بی خط خویش ، و اندکی جوهر که در قلمم باقی مانده ، نگاه میکنم،توازن این دو مرا ، اندیشه کنان در فکر خویش فرو میبرد ، من کدام را بیشتر دوست دارم !!! حرفهایم را ، انتهای کاغذ را ، جوهر قلمم را؟!...
من دست نوشتنی را که برایم مینویسد ، شکر خواهم گفت ،
من خاک خالق این دست را بوسه خواهم زد.
به کدامین جهت، نام خود را انسان نهادیم،!!! کدامین روز ،بندگی را بجا آورده ایم ،! چگونه خود را نشناخته ایم ، می توانیم خالق خود را بشناسیم . تا به کی می خواهیم ، همچنان ، عدم باقی بمانیم ، ! اگر ذره ای از مسیر بندگی خارج شویم ، اشرف مخلوقات را زیر سوال برده ایم . این همه منیت برای چه ؟! ... چرا من ،و من ، ومن ،؟! من نیستم ، من نبودم ، و نخواهم بود ، تا زمانی که معنای خود را دریابم . این تویی، که هستی ، و به وجود بی ارزش این جسم ، جان می بخشی ، به عنوان اشرف مخلوقات !!! زندگی به شرط چه ؟ پیکر خسته ام ، دگر تحمل این جسم معصیت بار را ، ندارد . میخواهم رها شوم ، من فریادی می خواهم ، که در عمق سکوتش حتی گوشهایم را نیز کر کند .
...و نمی دانم از کدامین افق بر من تابیدی ! من که سراسر تاریکی بودم ، و تو سراسر نور ، پس چگونه مرا یافتی ! ؟ و چه زیبا بر من تابیدی ، تا بتوانم دوباره ، به سوی افقت بنگرم . در خود ندایی یافتم که بارها مرا ، به دعوتی دوباره فرا می خواند ، من دگر بار نمی خواهم به سمت ظلمت برگردم ،
دستهایت راهرگز رها نخواهم کرد .
اگر در دفتر شعرم ، شعر جدیدی نمی خوانی ، دگر در آلبوم عکسم ، عکس جدیدی نمی بینی، دگر هر نیمه شب ، در را به رویم باز نخواهی کرد ، نمی پرسی کجا بودی ، چه می کردی در این ظلمت؟، اگر روزی ، رفیق مهربانم آمد ، به سراغم و گفت ، فلانی کو ؟ بگو در حسرت ناکامی معشوقه ی خویش ، جان دادو ،تا آخرین لحظه چنین گفت :مرا دیگر صبری باقی نمانده ، که میبایست ،به وصال معشوقه ی خویش میرسیدم .خدا حافظ ای عزیزانم . پروردگارامن ازکودکی،عاشقت بودم.
من از کجا می آیم ؟! که این چنین ، به بوی شب آغشته ام . من از جهان بی تفاوتی ، حرف ها ، صداها ، فریادها ، سکوت بی پایان ، در امتداد اندوه ، می آیم . و این جهان ، به لانه ماران ، شبیه است ، واین جهان ، پر از صدای حرکت پاهای مردمیست، که همچنان ، تورا می بوسند ودر ذهن خود، طناب دار تو را را می بافند .
درست می اندیشم ! احساس می کنم نا امیدی ، ترس و وحشت من ،از این است ، که تو را از دست بدهم . و بالاخره هرگز نتوانم در این گور سرد و تیره و تاریک ، رحمن و رحیم تو را لمس کنم ، علت آن، سنگ دلی من است !... که لایق این عشق بزرگ و مقدس نیستم . ولی هزاران بار فریاد خواهم زد ، من هرگز نا امید نخواهم شد ، و می گویم این منم که باید تو را بپرستم ، خداوندا .... اشک من امشب اشک مرگ نام دارد ، می خواهم آنقدر ببارم ، تا بارشی بس عظیم ، از دیدگان خون بار من جاری شود ، من باید تو را بپرستم...
در آستانه ورود به دنیایی نا شناخته قرار گرفته ام ، دروازه شهر پیدا نیست ! سراسر جاده است ، امتداد مسیر چشمهایم را خسته کرده، روشنی راه ناپیداست ، گویی هرگز نور به این جاده نیامده است ، خودم این مسیر را انتخاب کرده ام . راه رسیدن ، همیشه سخت است . مهم این است که مقصد چه باشد .!!! می دانم مسیری را آغاز خواهم کرد ، که پایانش آغاز تمام هستی است . من در این راه از چشمانم می ترسم ، که سراب ، را دلخوش رسیدن خویش قرار دهد . به تمامی می خواهم ، لحظه رسیدن به حقیقت واقعی ، سراسر نیاز باشم ... و معبد اندوه خویش ، تشنگی ، نا امیدی ، نرسیدن ، و .... همه را بشکنم . معبد امیال نفسانی خویش را نمی خواهم .
پرستشگاه ابدیت را خواهم یافت .
دستم ناتوان از نوشتن ، لرزش عظیمی درانگشتان خویش حس می کنم. گویی دگر نمی توان نوشت ، اما حرفای بسیار مانده ، چه باید کرد ؟ آری من اگر دستی برای نوشتن هم ، نداشته باشم حرفهایم را می گویم ، هوای انتظار ، بس عاشقانه تر از وصال است ... افسوس که هنگام وصال ، غافل از گذشته خویشتنیم ،... و در هنگام فراغ، ملتمسانه به انتظار وصالیم . آری تا بوده چنین بوده ، آنچه را که داریم ، بهایش را نمی دانیم ... خداوندا ... من می گویم ، اگر رسم بر این است ، همان بهتر که تا جان در بدن دارم ، به انتظار وصالت عاشقانه جان دهم . می خواهمت ، تا زمانی که جسم را ،رها سازم ، تا اسیر غفلت نفسانی جسم خویش نشوم ، پروردگارا ، وصالت را :
شکرانه وار ، دیوانه وار ، عاشقانه ، چشم، به انتظار، نشسته ام .
تو که یک گوشه نگاهت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد ولی چگونه بخندم
وقتی که چشم ها برای گریستن زائیده شدهاند؟ سیب زمینی که نیستم آقا! خنده از دهانت بردار...! من فریاد توی مشتم دارم نمی بینی؟ این حرفها را پیرمردی گفت که قیمت پیاز اشکش را در آورده بود...! اطلاعات را که ورق می زنم مردی شبیه چند سال من چسبیده روی صفحه ی کاهی هی به من نگاه می کند چشمهای مرا آب می برد آقا!!! پایین تر نوشته: صاحب این عکس در گرگ و میش روز گذشته طعمه ی گرگی شده ست که در آرشیو گوشت های مرتد قرار داشت... ولی چگونه بخندم؟...! آقا اجازه می دهید کفش هایتان را واکس بزنم..؟!!! آقا به مرگ مادرم پدرم هر شب خواب فرچه می بیند! زیر سقف بیمارستان... این حرفها را کودکی گفت که برق چشمهایش کفش های مرا برٌاق کرد و گذشت... گذشت و رفت... ولی چگونه بخندم وقتی که چشمها بزای گریستن زاییده شدند...؟ همیشه حرفهایی برای نوشتن هست... که ننوشته می ماند... لطفاُ باستید آقای قلب...! تو می گی بارونو دوست داری ٬اما وقتی بارون میاد چترتو باز می کنی... تو میگی باد و دوست داری ٬اما وقتی باد میاد پنجره ها رو می بندی... تو میگی آفتابو دوست داری ٬اما آفتاب که می تابه پرده ها رو میندازی... حالا می فهمم چرا می ترسم...!وقتی می گی دوستت دارم...!
عشق از نگاه کودکان :
عده ای از متخصصان این سوال را برای گروهی از کودکان بین چهار تا هشت سال مطرح کردند که عشق به چه معناست ؟! پاسخهایی که دریافت کردند بسیار وسیعتر و عمیقتر از آن بود که حتی کسی بتواند تصور کند . اگه باور ندارین میتونین خودتون بخونین :
از زمانی که مادر بزرگم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخنهای پایش را لاک بزند از آن به بعد پدربزرگم این کار را برایش انجام میداد حتی وقتی دستهای خودش هم آرتروز شد. این عشق است. ۸ ساله *************** وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است . ۴ ساله *************** عشق یعنی آن هنگامی که برای خوردن غذا با کسی بیرون میروی و بیشتر چیپس خود را به او میدهی بدون آن که توقع متقابلی داشته باشی. ۶ ساله *************** عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند را به لبانت می آورد . ۴ ساله *************** عشق یعنی آن زمانی که مامان برای بابا قهوه درست میکند و برای اطمینان از خوبی طعمش کمی از آن را مینوشد . ۷ ساله *************** عشق یعنی آن زمان که به کسی میگویی از لباسش خوشت آمده و او از آن پس هر روز آن را میپوشد. ۷ ساله *************** عشق یعنی آن زمان که مامان بهترین تگه مرغ را برای بابا میگذارد. ۵ ساله
IRANSHERIR.COO.IR
هيچ گاه به ليلي و مجنون فكر كرده ايد.....؟؟؟؟به شيرين و فرهاد..؟؟؟ به وامق و عذرا....؟؟؟؟ اما فردا روز valentine است. روزی که به بهانه ی آن تمام عشاق جهان با یکدیگر پیمانی دوباره می بندند پس بیایید این روز را به تمام عشاق ایرانی تبریک بگویید من هم به نوبه ی خودم این روز را به تو عزیز ترینم تبریک میگویم
وبه زيبايی افقی که در آخرين کرانه آسمان به خون می نشيند و از ما شعری می ماند و چند برگ تا خورده که می گذاريم تا آنانی گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟
آخرین نگاه تو اولین غم منه#تقدیم به تنها بهانه نفس کشیدنم ميدوني چقدر دوست دارم؟ به تعداد تاراي موي سرت ضرب در تعداد نفسهايي که تااخره عمرت ميکشي به علاوه تعداد هرچي ستاره تو آسمونه مي دوني علت كسوف و خسوف چيه ؟ ماه و خورشيد براي ديدنت دعوا مي كنن قلبمو هدیه می دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اینکه قلبمه به خاطر اینکه تو توشی شریک عشق تو شدن یعنی همنفس شعر و ترانه شدن یعنی چون ابری تیره به دریا زدن و دیوانه شدن... شریک عشق تو شدن یعنی عاشقی به سان یک مجنون یعنی قطره بارانی در دل کویر جاری شدن موقعی كه می خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم وقتی که به هم میرسیم سه نفریم من وتو وبوسه از هم که جدا میشویم چهار نفریم تو وتنهایی من وعذاب دل آدمها مثل يك جزيره دور افتادست ،اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست مهم اون كسيه كه هيچوقت جزيره را ترك نكند اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم واسه ی قلب من می مونی یا نه؟؟؟؟
مي دوني كه بي تو ميميرم ، نباشي
مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم
با خيال چشم مستت از مي و مستي گذشتم دامن گلچين پر از گل بود از باغ حضورت من چو باد صبح ازآنجا با تهي دستي گذشتم من از آن پيمان که با چشم تو بستم سال پيشين گر تو عهد دوستي با ديگري بستي گذشتم چون عقابي ميزنم پر در شکوه بامدادان شهبال همت رين همه پستي گذشتم س.....
ثانیه
« این متن رو یگانه جون گفته امیدوارم خوشتون بیاد.» وای که چقدر ثانیه ها نا جانمردند،گفته بودند که بر می گردند امّا... هر چند که زندگی را بازگشت بی معنی است.اوست که می خواهد،همان که آفرید.همان که انسان را به جرم انسان بودن عاشق کرد و به گناه عاشق بودن با زمان به صلیبش کشید پس باید زیست... شاید تنها،نا امید و... . تنهایی من... تنهایی من به وسعت قلب سرخ تو بی انتها شده است
من همیشه قصه ی تکراریه تنهایی ها هستم و تو هم میدانی من بدون حضور تو تا چه اندازه تنها هستم .... شبها اشک جای خالیت را پر میکند و تنهایی تنها مرهم قلب درد مند من است ... کاش تو هم به کناری گاهی تنها شوی تا بدانی غم من تا چه اندازه بزرگ است ... کاش آن لحظه که خیالم با یاد تو تنها شد چشمانم را هر گز باز نمیکرد م تا دوباره حسی به نام تنهایی در قلبم جاری شود آنقدر که تنها آرزویم مرگ در تنهایی شود ....
دلم برات تنگ شده.... توي نگاهت عشقو ديدم ، تپش قلبو شنيدم مگر من چه می خواستم به جز آسمانی پُر از آفتاب به جز جشن پیوندِ مهتاب و خواب به جز چشمی از فرطِ شادی پُرآب. مگر من چه گفتم که آنگونه سوزان به من تاختند که کوهی ز کاهم برافراختند که صد شاخه شد جملۀ راستم. مگر من چه گفتم ... چه می خواستم...
دوستت دارم گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست
گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی
خدایا دیگر طاقت دوری و انتظارم نیست
اگر باز هم ..... ، اگر باز هم او .......
قلبم خسته است .... خسته ی تازه التیام یافته!!!
آخر مگر تا کی ، کجا ....
می توان این قلب خسته را وصله کرد؟؟؟
روزی می رسد که دیگر وصله ای بر آن نتوان کرد ...
آن وقت چه کنم خدایا ؟!
می دانی که با تو ام
با تویی که تو غربت دلت گرفته
حرفهایت دلم را لرزاند ، چون قدیم ها
اشک مریز ، گریه مکن
با تو هستم و می مانم در کنارت
اکنون دیگر می توانم بگویم که قلبم نزد توست
آن دور ها ........ اما چه نزدیک
من دیگر چه دارم که بمانم؟!
همه چیز در دست توست...
می ترسم که بیایم ،
و چون سررسم باز سرابی بیش نبینم
خود می دانی که چه سخت است!
اگر مي بيني که زنده ام ، نفس مي کشم ، تنها به خاطر وجود تو است... اگر مي بيني شادم ، خندانم ، با وجود اينکه اينهمه غصه در دل دارد ، تنها به اميد بودن تو است.... اگر مي بيني آرامم ، بي تابم ، سر به زير ، ساکت و گوشه گير ، فقط به خاطر عشقي است که از سوي تو در دلم نشسته است.... اگر ديدي گريانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پريشانم ، بدان که بدجور دلم هواي تو را کرده است و دلم ديگر طاقت دوري تو را ندارد .اگر ديدي نيستم ، نه صدايي و نه خبري از من نيست بدان که از عشق تو مردم
شكايتي ندارم از نبودنت وقت احتياجم حرفي ندارم اگه به همه احساسم بخندي فقط باتو مي خندم شكايتي ندارم اگه تنها پنجره اينجا رو به ديوار باز بشه هيچي نمي گم حتي اگه هيچ چراغي نباشه تا اينجا رو روشن كنه شكايتي ندارم اگه آفتاب رو اين روزها نمي بينم اگه هيچ گرمايي رو احساس نمي كنم هيچي ندارم كه بگم اگه اين روزا همش منتظرم چون خودم خواستم اين انتظار رو شكايتي از جاي خالي دستات ندارم من شكايتی ندارم اگه حتی جواب همه حرفام سكوت باشه من از تنهايي ديگه هيچ وقت حرف نمي زنم شكايتي ندارم اگه خيلي وقته كه ديگه كمتر ميخندم شكايتي براي اينكه اين روزها هواي اينجا همش بارونيه نمي كنم من هيچي نمي گم من از هيچي شكايت ندارم من آرومه آرومم من فقط مي گم چشم چون تورو دوست دارم ......................... . می خوامت چون مثل نیلوفرای آبی توباغچه معصومی
می خوامت چون میدونم خواستنی هستی می خوامت چون می دونم همتا نداری می خوامت می خوامت می خوامت عزیزم دوست دارم ۲آلمه شیشه وسنگ
او مظهر عشق بود ومن مظهر ننگ
وقتی که فشردش به اغوشم تنگ
لرزید دلش شکست ونالید که:اخ
ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ!؟
اگر من وتو دوبرگ بودیم
هنگام خزان ... زودتر از تو میشکستم
ومیافتادم...
تا زمانیکه تو میافتی....
در اغوشت گیرم... تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته
از کنار من افسرده ، تنها تو مرو
ديگران گر همه رفتند خدا را تو مرو اشک اگر مي چکد از ديده، تو در ديده بمان موج اگر ميرود تو اي گوهر دريا تو مرو اي نسيم از بر اين شمع مکش دامن ناز قصه ها مانده منِِ سوخته را با تو مرو اي قراردل طوفاني بي ساحل من بهر آرامش اين خاطر شيدا تو مرو سايهِ بخت مني از سر من پاي مکش به تو شاد است دل خسته خدارا تو مرو اي بهشت نگهت مايهُ الهام سرشک از کنار من افسرده ،تنها تو مرو
می داند..... آسمان می داند که به اندازه ی تمام ستارگانش دلتنگم.
دریا می داند که به اندازه ی تمام موجهایش بی تابم . ساحل می داند که به اندازه ی تمام سنگ هایش محتاجم . شقایق می داند که به اندازه ی سرخی اش تنهایم . نرگس می داند که به اندازه ی زیبایی اش لایقم . کویر می داند که به اندازه ی وسعتش خسته ام . و تنها خداست ..... خداست که می داند به اندازه ی بزرگی اش در انتظارم..! د...
وقتی کنار من باشی هراسی از شب ندارم
حس می کنم که دنیا را به زیر بال و پر دارم با آلاچیق عشق تو گل می زنم به آسمون تا از تو باغ آسمون ستا ره هار و بر دارم تنها دلم خدائی نیست عشق منم خدائیه من تو تمام زندگیم خدا رو بالا سر دارم عمریه روی شونه هام زخم بزرگ غربته تو هم حذر کن از سفر که از سفر حذر دارم گرد و غبار خستگی رو از تن مسافرت بگیر که از تبار عاشقان هزار و یک خبر دارم د..
رفتی و رفتنت در خاطرم هست تنهاییم ، نه گفتنت در خاطرم هست چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت را ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس بکنی هنوزم دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت خورد نشه چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ جز سلام نتونی بهش بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها
عشق، سرطان دوست داشتن است. عشق، عقد دائمي ما با غربت است. عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم. عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است. عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود. عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند. عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود. عشق، شب نامزدي ما با جدايي است. عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد. عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد...
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت
بی چاره از این عشق بسی سوختن اموخت فرق منو پروانه در این است پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت س...
اگه صدامو ميشنوي بدون دلم تنگه برات
تا کي عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کي اسير تنهايي هايم باشم و از يارم دور .....؟ تا کي بايد به خاطر دوري تو اشک بريزم و حسرت آن دستهاي گرمت را بکشم...؟ تا کي بايد از خداي خويش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزديک و نزديک تر کند تا بتوانم تو را در آغوش بگيرم؟... تا کي بايد صداي غم انگيز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برايت تنگ شود؟ تا کي بايد غروب پر درد عاشقي را ببينم و دلم بگيرد!تا کي بايد تنهايي به خورشيدي که آرام آرام به پشت کوه ها مي رود را نگاه کنم وتا کي بايد لحظه ها و ثانيه ها را يکي يکي بشمارم تا لحظه ديدار با تو فرا رسد؟ خسته ام....يک خسته دل شکسته عاشق بي سر پناه عاشقم!يک عاشق ديوانه سر به هوا تا کي بايد کنج اتاق خلوت دلم بنشينم و با قلم و کاغذ درد دل کنم ?تا کي بايد دلم را به فرداها خوش کنم و پيش خود بگويم آري فردا وقت رسيدن است !تا کي بايد در سرزمين عاشقا سر به زير باشم و چشمهاي خيسم را از ديگران پنهان کنم؟ تا کي بايد بگويم که عاشقم ، ولي يک عاشق تنها ،عاشقي که معشوقش در کنارش نيست!تا کي بايد به انتظارت زير باران بنشينم و همراه با آسمان بنالم و ببارم و تا کي بايد با دستهاي خالي ، با آغوش سرد ،با دلي خالي از آرزو و اميد ، با چشماني خيس و شاکي زندگي کنم؟ آري تا کي بايد تنها صداي مهربان تو را بشنوم. یادمان باشد... یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر در پس هر شب روزی است دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمع و پروانه ای به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم ولی آخر تو بگو با دل آشق چه کنیم؟ یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم. تو را به اندازه گریه های یک گنجیشک دوست دارم میدونی چرا ؟ این دوست داشتن برای تو کم به نظر خواهد رسید ، یک چیز را نمی دانی ... این پرنده ها زمانی که گریه می کنند می میرند . انتظارکشیدن و منتظر بودن کسی زیباست اما به شرطی که آن کس نیز حال تو را داشته باشد و منتظر تو باشد و منتظر بودن دلچسب و شیرین است اما ........... به شرطی که انتظارت نتیجه بدهد و کسی را که منتظرش بودی بیایید و دوست داشت و عاشق شدن خیلی زیباست اما وقتی که ................. اونیز تو را همچون خودت دوشت داشته باشد . اگر قلبـــــــــم به آن اندازه که تو را فراموش کند خائن باشد بدان که دستهایم به همان اندازه برای در خون کشیدن و پاره پاره کردنش توانش را دارد . اگر در یک بیابانی بسان یک گلی بودی برای شاداب ماندنت و خشک نشدنت همیشه و هر لحظه گریه می کردم .... ولی اگر در چشمانم قطره اشکی بودی برای از دست ندادنت هرگز گریه نمی کردم . تو با مهربونی هایت در قلب من کلبه ای ساختی که حصارش همه عشق هست و صفا و کلید این کلبه فقط به دست تو باز و بسته میشود و این کلبه را به خاطره سادگیش و صمیمیتش دوست دارم . د...
اگر سلطنت بلد نباشم .سلطنت نميکنم...اگر زندگي بلد نباشم زندگي نمي کنم ...اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطر تو ياد ميگيرم
دلم گرفته است
دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب ميكشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنيست
فقط کسی معنی دل تنگی را درک میکند
که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت به کسی
وابسته نشو که سرانجام ان وابستگی دلتنگیست؟؟؟؟؟
ميبيني هنوز همانم، همان قدر عاشق، همان قدر بي دل، هر روز که ميگذرد نگاهت عاشقترم ميکند و لبخندت شيفته ترم خدا ميداند که چقدر به خاطر نبودنت گريه ميکنم، اگر نتوانستم نامه تو را بي آنکه بترسم بخوانم پس چشمهايم به چه درد ميخورد، اگر نتوانم فرياد بزنم دوستت دارم دهانم به چه درد ميخورد؟
تقديم به دوستي كه دوستش دارم اما از من دوره
تقديم به آنانکه
به آنانکه با وازه نجيب عشق اشنايي دارندو عشق راستين را ميشناسند و عطر رويايي عشق را استشمام کرده اند
عشق هرگز به رنگ ترديد در نمي آيد . (بوبن)
محبت را به هيچ چيز تشبيه نتوان كرد زيرا كه هيچ چيز دقيق تر و لطيف تر از محبت نيست. خوشبختي به كساني روي مي آورد كه براي خوشبخت كردن ديگران مي كوشند
شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز و زاری چراست؟ بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من بدر می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می دویدش به رخسار زرد که ای مدّعی،عشق کار تو نیست که نه صبر داری نه یارای ایست تو بگریزی از پیش یک شعله خام من استاده ام تا بسوزم تمام تو را عشق اگر پر بسوخت مرا بین که از پای تا سر بسوخت
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك يكنفر همدم خوشبختي هاست يكنفر همدم و همسفر سختي هاست چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه ما همه همسفريم، همگي همسفريم تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود
نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم الهی بخت برگردان از این بختی که من دارم به عشق هر که دل دادم از اول خصم مادرزاد شد به هر کس مهر ورزیدم عاقبت نامهربانم شد ز هر جا پا نهادم پای امیدم به تنگ آمد به هر کشتی نشستم پیش کشتی یک نهنگ آمد ز هر جا بگذرد طابوت من غوغا به پا خیزد چه سنگین می رود مرده که از بس آرزو دارد
|
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
شعر عاشقانه آپ شد کلیک کنید
عكس عاشقانه آپ شد کلیک کنید اس م اس عاشقانه نامه های عاشقانه نوشته های عاشقانه اس م اس ضربل مثل یک جمله عاشقانه (جديد) فال ماههانه (جدید) اخبار وبلاگ ف یل تر ش کن نوشته ای درباره ماه مبارک رمضان فروش vpn ایمیل های عاشقانه(جدید) آرشیو مطالب
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل تیر 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته سوم اسفند 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 امکانات
|
Copyright © 2008 All Rights Reserved by iransherir www.ir-satellite.com