 آزاده
با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام من
با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام من
در سر ندارم هوسی، چشمی ندارم به کسی، آزاده ام من
با آنکه از بی حاصلی سر در گریبانم چو گل
شادم که از روشندلی پاکیزه دامانم چو گل
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام
آزاده ام من
یا رب چو من افتاده ای کو؟
افتاده ی آزاده ای کو؟
تا رفته از جانم برون سودای هستی
آسوده ام آسوده از غوغای هستی
گلبانگ مستی آفرین همچون رهی سر داده ام من
مرغ شباهنگم ولی در دام غم افتاده ام من
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من
رهی معیری
 یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم
فکر خوبیه
منم خیلی تنهام
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم
اخه میدونی من اینجا
خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم
فکر خوبیه
منم خیلی تنهام
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور
جایی که هیچ مزاحمی نباشه
وقتی همه چیز حل شد
تو هم بیا اونجا
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم
فکر خوبیه
منم خیلی تنهام
یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم
اخه میدونی من
اینجا خیلی تنهام
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم
فکر خوبیه
منم خیلی تنهام
یه روز دیگه تو نامه برام نوشت:
من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:
اره میدونم
فکر خوبیه
منم خیلی تنهام
حالا دیگه اون تنها نیست
و از این بابت خوشحالم
و چیزی که بیشتر از اون
خوشحالم میکنه اینه که هنوز
نمیدونه که من
خیلی خیلی تنهام....
 رسوای عزیزم
رسوای عزیزم
کاش میشد زیر باران غمت خیس شد
کاش میشد به نجابت لاله رسید
وهمچون قطرهای اشک ماه
از میان چشمانت چکید
بگذار تا تنهاییم را با تو قسمت کنم
بگذار در محراب نگاهت
دو رکعت نماز عشق بخوانم
بگذار در هوای تو بمیرم
تو غریب...
تو غریبترین و آشناترین
نوای قلب منی
کاش میشد در قاب نگاهت مصلوب شد
از راه دور میروی
بی سلام و بی خداحافظی
در انتظار طلوعت به غروب مینشینم
ماه من روی مپوشان
نه سلامت را میخواهم
نه خداحافظیت را
تو فقط نگاهم کن
 روزگاری ایست مانده ام ...!
روزگاری ایست مانده ام ...!
چه بنویسم...
از تلخی لحظه هایم؟!
ونخواستم وخواستنی هم نبود!
که لهظه های شیرینت را با آن تلخ کنم.
کسی که ندارد نمی بخشد
از بخل او نیست نمی تواند
ومن در میان این دیوارهای سرد
که پنجره اش رو به هیچ است
از غروب چه نقشی بنویسم
واز آن خورشید که برای رسیدن به پنجره ما وقت
نمی کند
تنها دستی تکان میدهد ومی گذرد.
من هنوز دراین سکوت غم گرفته خویش
مانده ام...
چه بنویسم...!
و از زندان خویش که تنها پناه من است
از غولان سرمای کویر
که امده اند
درختان پیر قامت را به دشمنی نوازش میکنند!
وگاه از میان دَرز نگاه پنجره
بر وجود کِرخ من می نشینند
و دستانم را از نوشتن آخرین کلام باز میدارند
تا چند ثانیه سکوت بر آخرین سطر بنشیند
.............................................................!
امروز رو به غروب نشسته ام. امروز دیگر می روم تا برای همیشه غروب کنم. من می روم و خاطرم را با خود می برم. آری! من می روم به سمت مغرب
به همان جایی که باید غروب کرد.
 نمي دانم چه بود
نمي دانم چه بود
نمي دانم فرشته بود
نمي دانم عشق بود
نمي دانم چه بود
مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم
اين حق من نبود...
اين آشفتگي آخه مال من نبود
آرزويم چيزه دگر بود
اما افسوس طالعم نحس بود
و او شد يك خاطره...
گناه من چه بود که این گونه
غمهایم را باید در چشمانم حبس می کردم
وفریادم فقط سکوت غمم بود!
 سکوت کردم...
سکوت کردم...
به اندازه همه حرفهايم
گفته بودي، از غرورم
از سکوتم، خسته اي
من شکستم هر دو را
گفته بودم، از سکوتت
از غرورت٬ خسته ام
به خاموشي مغرورانه ات
شکستي تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهايي ام، خستگي ام
با تو گفتم تا بداني
با همه ناجيگري، بي ناجي ام
تو، سکوتت خنجريست
بر قلب من
و حضورت، مرهمي
بر زخم من
پس، باش
تا هميشه با من باش
حتي اگر خاموشي...
از تمام عمق دلم صدایت می کنم
فریادم درون جمجمه ام می پیچد
و هیج صدایی از دهانم خارج نمی شود
و تو مثل همیشه
حتی بدون یک نیم نگاه
از کنارم بی تفاوت رد می شوی
نمی دانم
شاید عادت کرده ای به همیشه بودنم
بدون شك!
نازنین
با من ماندن
خطر کردن است
کار تو درست بود
کاش می توانستم
فراموش کنم انتظار کشیدنت را
کاش می توانستم
ترک کنم بی دریغ دوست داشتنت را
 آسمان بغض کرده
آسمان بغض کرده
آسمان بغض کرده چون دل گرفته من. هوای خانه صاف است
ولی آسمان دل من ابریست پراست از ابرهایی که هوس باریدن دارد
باریدن در خانه ی کسی که بتواند درد مرا بفهمد درد تنهایی را چشیده
و با آن مانوس باشد.دلم آغوش بی دغدغه می خواد، ورد زبانم گشته
ولی کو آن سایه ی آرامش ؟! من که بر هر که تکیه کردم خود کوه درد
گشت و بر من خراب شد من که به هر که رو کردم او از همه رانده تر
بود باکه قسمت کنم شبهای تنهایی را؟ با که بگویم ز ناله های درونم به
آسمان گفتم چقدر تنهایم بارید! به پرنده ای عاشق گفتم از غم من
دق کرد
ومرد! به ماهی دریا گفتم خود را از آب بیرون انداخت درآن دمی که جان
می داد پرسیدم چرا اینکار را کردی؟ گفت: از شدت ناراحتی مردن را به
از زندگی می بینم.
کاش هنوز هم کسانی پیدا می شد که رنگ آینه را بفهمد و بداند
پاکی دل یعنی چه. ای کاش کسی پیدا میشد که بجای نازیدن به پولهایش
به زیبایی هایش به مدرکش به قلب عاشقش می نازید قلب عاشقی که
می تپد برای یک عشق و وقتی به روی شاخه ای می نشیند تا ابد بماند
نه شاخه را شکسته و به شاخه ای دگر بپرد.
دلم می خواهد برای یک ماه که شده طعم دلتنگی را ز یاد ببرم دلم
می خواهد برای یک روز آنجور که دوست دارم زندگی کنم بدون
قید وشرطی بدون هیچ اجباری دلم میخواهد برای یک ساعت فقط یک
ساعت به انچه که می خواهم برسم دلم میخواهد برای یک دقیقه که شده
هر آنچه را نمیتوانم بگویم به زبان بیاورم.
شاید خیلی ها به آرزوهایشان برسند چون امید دارند ولی واقعا امید
را چگونه می توان یافت؟در پشت کدامین سنگ پنهان شده که من
نمی بینم واقعا زندگی اینست که ما می کنیم؟
 هنوز هم فراموشت نکرده ام
هنوز هم فراموشت نکرده ام
بااین که فراموش شده ام
هنوز هم صدایت را می شنوم
با این که صدایم نکرده ای
هنوز هم همه جا می بینمت
با این که به دیدنم نیامده ای
هنوز هم با عشق تو پا بر جام
با این که خودت را زیر بار
عشق دیگری شکسته ای
هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت
با این که زندگی خود را
به تباهی کشانده ای
هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند
با این که چشم به چشم دیگری دوخته ای
هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام
با این که از همه ادما بریده ای
هنوز هم نمی توانم گرد غم رو
روی صورتت تحمل کنم
با این که شنیده ام خودت را باخته ای
هنوز هم دوست دارم شانه ام
تکیه گاهی برای شانه ات باشد
با این که شانه هایم
زیر بار این عشق شکسته است
هنوز هم از امید حرف میزنم
با این که تو از زندگی خدا حافظی کرده ای
هنوز هم نمیدانم دست سرنوشت
چرا گره دوستی ما را گسست
با این همه میدانم
من هنوز به تو ایمان دارم و تو امروز یاداور روز دردناکی است.
امروز شنيدم كه رفته اي
و دلم باز شكست
و تنم باز گريست
گریست
گریست
و نگاهم پي ياري گم شد
من چه تلخم امروز
 عکس181
 عکس180
 عکس179
 عکس178
 عکس177
 عکس176
 عکس175
 عکس174
 عکس173
 عکس172
 عکس171
 كنار تو را ترك گفته ام
كنار تو را ترك گفته ام و زير آسمان نگونسار كه از جنبش هر پرنده تهي است و هلالي كدر چونان مرده ماهي سيمگونه فلسي بر سطح موجش مي گذرد به باز جست تو برخواستم تا در پايتخت عطش در جلوه ئي ديگر بازت يابم اي آب روشن! ترا با معيار عطش مي سنجم *** در اين سرا بچه آيا زورق تشنگي است آنچه مرا به سوي شما مي راند. يا خود زمزمه شماست ومن نه به خود مي روم كه زمزمه شما به جانب خويشم مي خواند؟ نخل من اي واحه من! در پناه شما چشمه سار خنكي هست كه خاطره اش عريانم مي كند
 نگاه كن
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن!
 انكار ِ عشق را
انكار ِ عشق را
چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي
دشنه مگر
به آستين اندر
نهان كرده باشي.-
كه عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد.
 نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد
نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است.
آن كو به يكي « آري » مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند.
 اعترافي طولانيست شب اعترافي طولانيست
اعترافي طولانيست شب اعترافي طولانيست
فريادي براي رهائيست شب فريادي براي رهائيست
و فريادي براي بند.
شب
اعترافي طولانيست.
***
اگر نخستين شب زندان است
يا شام واپسين
- تا آفتاب ديگررا
در چهار راه ها فراياد آري
يا خود به حلقه دارش از خاطر
ببري-،
فريادي بي انتهاست شب فريادي بي انتهاست
فريادي از نواميدي فريادي از اميد،
فريادي براي رهائيست شب فريادي براي بند.
شب فريادي طولانيست.
*****
 عشق
تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم . بفهمم عشق يعني چي ... بفهمم دل کجاست ... بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ... بفهمم درد عشق چيه ... حالا مي دونم ... ميدونم عشق يعني تشنگي . عشق يعني نياز . عشق يعني التماس . عشق يعني آرزو . عشق يعني خواستن و بدست نياوردن . عشق يعني دويدن و نرسيدن . آره ، عشق يعني نرسيدن
 بوسه يعنی وصل شيرين دو لب
بوسه يعنی وصل شيرين دو لب بوسه يعنی خلسه در اعماق شب بوسه يعنی مستی از مشروب عشق بوسه يعنی آتش و گرمای تب
بوسه يعنی لذت از دلدادگی لذت از شب , لذت از ديوانگی بوسه يعنی حس طعم خوب عشق طعم شيرينی به رنگ سادگی
بوسه آغازی برای ما شدن لحظه ای با دلبری تنها شدن بوسه سرفصل كتاب عاشقی بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان بوسه يعنی عشق من , با من بمان شرم در دلدادگی بی معنی است بوسه بر می دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ای يك بوسه است بهترين هديه پس از يك انتظار بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار می بايد نمود بوسه يعنی عشق و آواز و سرود بوسه يعنی وصل جانها از دولب بوسه يعنی پر زدن , يعنی صعود
 غمی غمناک
غمی غمناک
شب سردی است، و من افسرده
راه دوری است، و پايی خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می كنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افروز مرا بر غم ها
فكر تاريكی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نيست رنگی كه بگويد با من
اندكی صبر، سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای ، اين شب چقدر تاريك است
خنده ای كو كه به دل انگيزم؟
قطره ای كو كه به دريا ريزم؟
صخره ای كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمی غمناك است
 اسم مرا صدا کن
اسم مرا صدا کن با من ولی غریبه ای حرمت ترانه ای شعر عاشقانه
غمگین ز بی تو ماندن با عطر تو عجینم دور از امید و باور دلخوش به این بهانه
زیر غبار حسرت اسم مرا صدا کن با من بخوان دوباره صد شعر وصد ترانه
ابر غریب غصه غمگین ز راز چشمت گریه ولی باران بی نام و بی نشانه
اسم مرا صدا کن...
قهر سکوت تلخت هم راز هق هق ام شد مرهم جز این نباشد در ظلمت شبانه
با خود اگر چه دورم سر تا به پا تو هستم از تو به خود رسیدم پر شور و عارفانه
ای موج سرکش شب دریای برد باری من زورقی شکسته ام در شام شاعرانه
اسم مرا صدا کن با من ولی غریبه ای حرمت ترانه ای شعر عاشقانه
اسم مرا صدا کن...
 گل به گل سنگ به سنگ
گل به گل سنگ به سنگ
این دشت همه یادگاران تواند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوگواران تواند
رفتی اینک اما آیا باز میگردی
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
 در این دنیا نکردم هیچ گناهی
در این دنیا نکردم هیچ گناهی
فقط کردم به چشمانت نگاهی
اگر دارد نگاه من گناهی
عذابم ده همان گونه که خواهی
 شوق دیدار
شوق دیدار
در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست
خو کرده قفس را میل رها شدن نیست
من با تمام جانم سربسته و اسیرم
باید که با تو باشم در پای تو بمیرم
 نگاهت آسمانم بود و گم شد
نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سايه بانم بود و گم شد
به زير آسمان در سايه تو
جهان در ديدگانم بود و گم شد
 روزی ما
روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت .
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم .
روزی كه هر حرف ترانه ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد
روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود .
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم ...
و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم .
 می شود برگشت
می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجويی داشت
در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آميخت
می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد
می شود کيفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد
در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد
من بهار ديگری را دوست می دارم
می شود برگشت
اشتياق چشم هايم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رويش را بيفروزيم
دوستی را می شود پرسيد
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بياموزيم...
 با نگاهی که در آن شوق برآرد فرياد
با نگاهی که در آن شوق برآرد فرياد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست يکديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از ياری ، غمخواری
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطرافشان
گلباران باد .
 مهربانی را بياموزيم
مهربانی را بياموزيم
فرصت آيينه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
- آشناتر شد
سايبان از بيد مجنون ،
- روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی يک گل شناور شد
مهربانی را بياموزيم
موسم نيلوفران در پشت در مانده است
موسم نيلوفران يعنی که باران هست
يعنی يک نفر آبی است
موسم نيلوفران يعنی
يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی
 اشكا كه نمنم ميزنن نگا تُ
اشكا كه نمنم ميزنن نگا تُ وقتي كه پاييز ميگيره صدا تُ خوب كه بِهِت زل مي زنم ميبينم شرم و حيا پر ميكنه نگا تُ
نذار بازم يه ابر خيس تيره فرصت چشما تُ اَزَم بگيره وگرنه غم جاري ميشه تو رگهام وگرنه شادي تو دلم ميميره
وقتي که چشمات خيس بارون ميشه دلم ميلرزه ، ميشكنه ، خون ميشه آي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي هركي تو رُ ببينه مجنون ميشه
آهاي تو كه نگات يه باغ زيتون آهاي تو كه صدات صداي بارون بهار پيرهنت پر از بنفشه صداي پات ترانهي خيابون
يه لب بخند و گريه رُ رها كن بازم با من مثل قديما تا كن تموم رشتهها م ُ پنبه كردي تو رو خدا سگرمهها تُ وا كن
 جای من خالی است
جای من خالی است
جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشيد
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بيست
جای من در زندگی خالی است
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!
 کاش ميشد در ناشناخته مکاني غريب
کاش ميشد در ناشناخته مکاني غريب
به ديدار خورشيد ميرفتيم
دستهايمان را به دستان مهربان اسمان ميداديم
و دلنگراني هايمان را قسمت ميکرديم
کاش ميشد ان پسرک فال گير
برايمان فال بگيرد
و با هر جمله اش که مرا در اتش اضطراب ميسوازند
نگاه مطمئن تورو ببينم
و ارامش درياي طوفاني دلم را حس کنم
کاش ميشد در سرزمين پونه هاي وحشي دل
به عروسيه عروسکها ميرفتيم
و دل به مهتاب مي سپرديم
تا از زيبايش حلقه ي زيبايي درست کند
بر سر من و تو بگذارد
کاش ميشد سوار بر اسب بي قرار مجنون شويم
و تا کوير تشنه ي عشق پيش برويم
و بر خار هاي بيابان " عشق " را حک کنيم
کاش ميشد زير درخت نارون به دستان من و تو
زنجير ميزدند
و ما تا ابد براي هم مي مانديدم
و مرز بودن ها و نبودن ها را طي ميکرديم
کاش ميشد......
 سلطان قلبها
يه دل مي گه برم ، برم
يه دل مي گه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بي تو چه كنم ؟
پيش عشقي زيبا زيبا
خيلي كوچيكه دنيا دنيا
با ياد توام هر جا هر جا
تركت نكنم
سلطان قلبم تو هستي تو هستي
دروازه هاي دلم را شكستي
پيمان ياري به قلبم تو بستي
با من پيوستي
اكنون اگر از تو دورم به هر جا
بر يار ديگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا
اي يار زيبا
 در اين بيشه ی تنهايی
در اين بيشه ی تنهايی
چرا کسی نيست که بگويد من هستم يا نه ؟
اگر هستم پس چرا از نيستی ام
چرا کسی نيست به او بگويد در آن زلال نگاهش غرقم
چرا کسی نيست بفهمد
از اينجا رفتن بهتر از ماندن است
چرا کسی نيست بفهمد که من آزادم و اما اسيرم
اسير نگاهش
اسير عشقی که نگاه سوزانش را در قلبم جا گذاشته و رفته
چرا کسی نيست بفهمد
که جای اشک ، تو چشام خونه
چرا کسی نيست بفهمد
که اسير انتظارماندن يعنی چی ؟
چرا کسی نيست موقعی که ذره ذره وجودم را غم گرفته
مرا درآغوش بگيرد
چرا غريبم چرا ؟
چرا نمی توانم به هيچ کس بگم منم هستم اما بدون او که برايم مثل هيچ کس نيست
 عکس170
 عکس169
 برداشت آسمان را
برداشت آسمان را
چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
لا جرعه سر کشید.
آنگاه
خورشید در تمام وجودش طلوع کرد !

سال نو مبارک
سال نو مبارک

نوروز، از جشنهای باستانی ایرانیان است که امروزه در محدوده جغرافیایی ایران زمین یعنی در در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (معمولاً مطابق با ۲۱ مارس) آغاز میشد، ولی مشخص نیست که چند روز طول میکشیدهاست. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشنها یک ماه ادامه داشته است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا میشد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی بود، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامیکه پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی میپذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.
جشنهایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچکتر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن میآید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سين است.
نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پارهای در دگرگشتهای زمانه از بین رفتهاند. از رسمهای بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است.
آیینهای نوروزی
خانهتکانی
خانهتکانی از دیگر آئینهای نوروز است. ده پانزده روز مانده به نوروز (سال نو)خانه تکانی شروع میشود. در این آئین، همه وسایل خانه گردگیری و شستشو میشود و پاک و پاکیزه میگردد.
چنان زوایای خانه را میروبند که اگر تا یک سال دیگر هم آن زوایا از چشم خانم خانه پنهان بماند یا فرصت پاکیزه سازی آنها به دست نیاید، قابل تحمل باشد.
وسواس برای این پاکیزه سازی تا به حدی است که در و دیوار خانه اگر نه هر سال، هر چند سال یکبار نقاشی میشود.
پس از خانه تکانی، نوبت سبزه کاشتن میشود. مادران حدود یک هفته مانده به نوروز، مقداری گندم و عدس و ماش و شاهی در ظرفهایی زیبا میریزند و خیس میدهند تا آهسته آهسته بروید و برای سفره نوروزی آماده گردد.
کارت شادباش
کاری که پس از شکل گیری روشهای جدید ارتباطی مانند نامهنگاری، یا شکل جدیدتر آن نامههای الکترونیکی رواج یافته، ارسال کارت شادباش است؛ یک هفته پیش از آغاز سال نو، زمان ارسال کارتهای شادباش فرا میرسد، فرستادن کارت شادباش برای همه دوستان و آشنایان، و اقوامی که در دیگر کشورها یا شهرها زندگی میکنند، البته کاری پسندیده است، امروزه و بعد از رواج تلفن بیشتر به یک تلفن برای گفتن تبریک سال نو پس از تحویل سال بسنده میکنند.
دید و بازدید
دید و بازدید رفتن تا پایان روز ۱۲ فروردین ادامه دارد. اما معمولاً در همان صبح نوروز به دیدن اقوام نزدیک، مانند پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ، پدر و مادر زن یا شوهر، عمه، عمو، خاله، دائی و... میروند.
روزهای بعد نوبت اقوام دورتر فرا میرسد و سر فرصت به دیگر اقوام و دوستان سر میزنند و دیدارها تازه میکنند. حتی اگر کسانی در طول سال به علت کدورتهایی که پیش آمده از احوال پرسی یکدیگر سر باز زده باشند، این روزها را فرصت مغتنمی برای رفع کدورت میشمارند و راه آشتی و دوستی در پیش میگیرند.
مسافرت نوروزی
از آنجا که مدارس در ایام نوروز تا ۱۴ فروردین تعطیل است، فرصت خوبی برای سفر کردن به دست میآید. پس گروه کثیری از مردم به شهرهای دیگر و نقاط خوش آب و هوا ی کشور که در ایام نوروز از آب و هوای معتدل برخوردار است، سفر میکنند. اما این سفرها نیز خالی از دید و بازدید نیست. مردم به دیدار یکدیگر میروند و دیگران را به شام و ناهار دعوت میکنند. سفرهای زیارتی نیز که از دیرباز مرسوم بوده، همچنان رونق دارد. به این معنی که عده زیادی شب عید به قم یا مشهد میروند و پس از یکی دو روز به خانه و کاشانه خود باز میگردند
 عکس168
بسمه تعالا
سلام به دوستان گرامی
برای دیدن مطالب آین سایت به آشیو موضوعی
بروید ومطالب را به خوانید کپی کرد
با زکر منبع مجاز میباشد
|