| شعر عاشقانه عكس عاشقانه |
عاشقانه،شعرعاشقانه،عکس عاشقانه،شعرهای ناب عاشقانه
|
درباره وبلاگ
![]() عکس قلب عاشقانه عکس بوسه عکس دوست دارم عکس فانتزی بوس تاریخچه ولنتاین و بوس عکس شاه و فرح عشق غزاله و میثم عکس گل عکس عروس و داماد عکس گل رز عکس شیطان پرستان عکس فروهر عکس طبیعت آموزش عشقی عکس های رومانتیک عکس دختر عکس فانتزی عکس لیلا میلانی Emo Love عکس برای ولنتاین توضیحات وبلاگ عکس عکس ماچ عکس گل بوس عکس گل رز عکس دختر emo چیست عکس عاشقانه عکس عشق عکس عروس عکس پنجره عکس عاشقانه عکس گل رز عکس شمع رومانتیک عکس عاشقانه گل عکس کودک عکس قلب عشق عکس درخت تنها EMO آموزش کم کردن حجم عکسها عکس عشقولانه عکس عاشقانه عکس عکس عاشقانه اموزش گذاشتن عکس برای وبلاگ عکس عروس و داماد فانتزی عکس چشم گالری عکس عروس عکس آبشار عکس عروس عکس دسته گل عروس عکس آنجلینا جولی عکس زنان زیبا گالری عکس های قلب قیمت گذاری بر روی وبلاگ عکس لب زیبا غمگین عکس دختر زیبا عکس آفتاب گردان عکس پرنده عکس رویایی عکس عروس عکس عاشقانه عکس زن زیبا عکس عاشقانه عکس عاشقانه قالب عاشقانه بلاگفا فانتزی عکس جذاب عروس عاشقانه رومانتیک فانتزی Love قالب غمگین بلاگفا گالری عکس فرشته Emo کارت پستال عاشقانه عروس عکس موبایل رمانتیک رادیو های انلاین
پیوندها
جواب به سوالات تبیان و آفتاب
عاشقانه هاي من و تو دنيا واسه هر دوتامون قشنگه با لاي 18 غريب آشنـــا پندحببيان شهر عشق لاف عشق عزيزم باور کن خيلي دوست دارم عشق و صفا rozeabi بيد مجنون عشقکده عشق گمشده رز سفيد زندگي ميگذرد ولي به نامردي چرا؟ عشق سوخته روح راه آ رامش تا سه نشه بازي نشه شب كوير mehdi-ezhiyeh dr300psycholoy عاشقانه مي پرسم :: قالب ساز :: طراح قالب
|
يه قلم و يه کاغذ و يه عاشق هميشگی نميشه با نوشته ها اين همه احساسو بگی حرفای پر شکايتی رو کاغذای خط خطی از عشق من مونده فقط قلب پر از شکايتی يه بغض خامه تو گلوم يه دنيا حرف ناتموم آرزوهام پشت سرم نگاه من به رو به روم اين کاغذای خط خطی نامه ی عاشقونمه اين جای پای اشک من از گريه های نم نمه از تو گله نميشه کرد اگه نمی ری از سرم اگه هنوز در حسرت يه آرزوی باطلم از تو گله نميشه کرد شکايت از دل منه شکستنم نتيجه ی اين همه دل سپردنه ...
آدمك آخر دنياست بخند
حتی شما دوست عزیز
دل گمراه من چه خواهد کرد دل گمراه من چه خواهد کرد؟ لب من از ترانه می سوزد من ز شرم شکوفه لبريزم در بهار او ز ياد خواهد برد ای بهار ، ای بهار افسونگر *
من دیر زمانی است که می پندارد
"دوستی"نیز گلی است مثل نیلوفر و ناز ساقه ی ترد و ظریفی دارد بی گمان سنگدل است انکه روا می دارد جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد در زمینی که ضمیر من و توست از نخستین دیدار هر سخن هر رفتار دانه هایی است که می افشانیم برگ و باری است که می رویانیم اب و خورشید و نسیمش "مهر" است
گر بدان گونه که بایست به بار اید زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید انچنان با تو درامیزد این روح لطیف که تمنای وجودت همه او باشد و بس
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست تا در ان دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیدست هنوز عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز دانه ها را باید از نو کاشت اب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد رنج می باید برد دوست می باید داشت
با نگاهی که در ان شوق برارد فریاد با سلامی که در ان نور ببارد لبخند دست یکدیگر را بفشاریم به مهر جام دل هامان را مالامال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم بسراییم به اواز بلند شادی روی تو ای دیده به دیدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه عطر افشان گلباران باد
قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره
زن، عشق می کارد و کينه درو می کند
/که چکیده روی گونت
/ می خواد امشب بدرخشه / انگاری پی بهونست / نمی دونی که تو حرفات / شده فاصله یه عادت / چی بگم دلم شکسته از تو داره یه شکایت / بازم امشب بی بهونه / داره دنبالت می گرده / دلمو می گم که می خواد / بره دیگه بر نگرده / وای از اون روزی که جاده /عاشق بوی تنت شد / انگاری طلسم رفتن جزیی از تقدیر من شد
داری چشمامو می بینی
/بهترین بهونه من /تو به اشکم چی می گفتی /که چکید رو گونه ی من / داشتی از سفر می گفتی /با پا های سرد و خسته / که دلت دوباره ساز / سفر و زده شکسته ؟ / تو می گفتی جاده تنهاست / اگه من نرم می میره / آخه روی تن جاده /یه مسافر جون می گیره / اون ستاره رو می بیند
عاشق شدن هنر نیست ، عاشق ماندن هنر است.
25- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
45- عشق حقیقی هیچ گاه یکنواخت و آرام پیش نمی رود. (ویلیام شکسپیر)
47- اگر عشق در پي چيزي جز كشف اسرار عشق باشد ، به حقيقت عشق نيست
تا ابد تک چراغ روشنی قلبم تو هستی و خواهی ماند.
ای بی انتها در عشق بمان با من در لحظه لحظه ی زندگیم
نمیتوان عاشق یک مرده شد... روزی که به عشقم پشت پا زدی در قلبم ترا کشتم و در گوشهای تاریک و سرد خاکت کردم
همه میگن 1 ساعت یعنی 60 دقیقه و یک دقیقه یعنی 60 ثانیه اما هیچکس بهٍم نگفت 1 ثانیه بی تو یعنی 60 سال.
عشق من : طبیب قلب من باش، زیباترین غروبم.
هيچ چيز نمي تواند بر عشق حكومت كند، بلكه اين عشق است كه حاكم بر همه چيز است. (لافونت)
نمي خواهم بگويم دوستت دارم، ميخواهم بداني دوستت دارم.
بكوشيد دوست داشتنى ها را به دست آوريد، و گرنه مجبوريد آنچه را به دست آورده ايد، دوست بداريد (سخنی از مارک تواین).
وقتی تو هستی تمامی جهان با تو است، و وقتی تو نیستی فقط درماندگی و غم با من است (ویلیام شکسپیر).
گاهي شعر سراغم را ميگيرد٬ گاهي هواي تو ، تفاوتي نميكند ، هر دو ختم ميشويد به دلتنگي من.
دنبال کسی نگرد که بتوانی با او زندگی کنی، دنبال کسی بگرد که نتوانی لحظه اي بدون اون زندگی کنی.
عقل هزار چشم دارد و عشق فقط يك چشم ولي وقتي كه عشق ميميرد نور زندگي از بين ميرود.
ممكنه كه براي دنيا يك نفر باشي٬ اما شايد براي يك نفر تموم دنيايي.
عاشق شدن آسونه اما عاشق موندن خيلي سخته.
هيچ كس ارزش اشكهاي تو رو نداره ٬ كسي كه ارزشش رو داشته باشه هرگز باعث اشک ريختن تو نميشه.
به نام سرفصل همه نامهها
چه آنهايي كه نوشته شدند و چه آنهائي كه سپيد ماندند تا كاغذها سياه نشوند. يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين … به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي و يك دقيقه سكوت! به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند. فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد! به فرض كه لايقش نبودم! فرض كه دوستم نداري! نه خودم نه نامه هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست. بي دليلي هم خودش كلي دليل ست. لااقل مي گفتي: «اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست» دريغ از همين حرف چه مي شود كرد توئي و عزيز كرده اين دل رسواي سرگردان خودم، چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد بگذريم …
![]()
بگو که گل نفرستد کسی به خانه من
وابستگي چه زود اتفاق مي افتد قبل از آنكه بداني راه بر گشت را گم كرده اي اين دلتنگي را بگير از من هنوز تولد نيافته ام من خوب بودن را در فاصله يافتم !! براي روز ميلاد تن من، این چه عشقی ست که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارم می گریزی زمن و در طلبت باز، کوشش باطل دارم باز لبهای عطش کرده من عشق سوزان تو را می جوید می طپد قلبم و با هر طپشی قصه ی عشق تو را می گوید ای کاروان آهسته رو کارام جانم می رود وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گوئی که جانم می رود فرياد نزن ای عاشق بي سبب نيست چنين فريادم بی گناه در دام عشق افتادم چه درست و چه غلط زندگي هم خودم هم تورو بر باد دادم بی گناه در دام عشق افتادم اگر احساسم رو مي فهميدی... ما سزاوريم اگر گريانيم وقتی پيمان دل را مي بستيم گفته بودی فقط عاشق هستيم ولی با عشق نگفتيم هرگز نه گناه کرديم نه بی تقصيريم منو تو بازي چه ي تقديريم هردو در بيراهه ي بيراه عشق با دلو احساس خود. براي زيستن دو قلب لازم است: قلبي که دوست بدارد قلبي که دوستش بدارند. قلبي که هديه کند قلبي که بپذيرد قلبي که بگويد قلبي که جواب بگيرد قلبي براي من قلبي براي انساني که مي خواهم تا انسان را در کنار خود حل کنم" به نظر من براي زيستن عقل لازم است عقلي که منطقي دوست بدارد عقلي که طوري فکر کند که باعث شود دوستش بدارند. عقلي که محبت هديه کند عقلي که محبت را معني کند. عقلي که سوال ايجاد کند عقلي که پاسخ دهد. عقلي که به زندگي جهت دهد و آن را هدف دار سازد. عقلي که بداند دنيا براي چيست و آخرت براي کيست. تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بیتو بـیتـابـم سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــیکـنی ای سینه امشب از غمش فریاد کـن فریـاد کـن
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری مرد عاشق بگو ای مرد من ای از تبار هر چه عاشق بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق بگو ای سوخته ای بی رمق ای کوه خسته بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته بگو با من از سر گناهت بذار مرهم بذارم روی زخمات بذار بارون اشک ام بشوره غبار غصه ها رو از سروپات بذار سر رو شونه ام گریه تر هام از اون شب گریه طرف هق هق ..... بذار باور کنم یه تکیه گاهم.. برای غربت یک مرد عاشق رها از خستگی های همیشه باورم کن بذارتا خالیه سینه ام برات آغوووش باشه برهنه از لباس غصه های دورودیرین بذارتا بوسه های من برات تن پوش باشه تو با شعر اومدی عاشق تر از عشق چراغی با تو بود از جنس خورشید کدوم طوفان چراغو زد روی سنگ..کتاب شعرو از تو دست تو دزدید بگو ای مرد من ای مرد عاشق کدوم شعرازین کوچه گذر کرد هنوز باغچه برامون گل نداده کدوم پاییز زمستونو خبر کرد بذارسرروی شونم گریه ترهام از شعر گریه های طرف هق هق... بذار تا باور کنم یه تکیه گاهم...برای غربت یه مرد عاشق ای که روشنگر تاريکی شب های منی با دلازاری خودبز دلارای منی دوری از ديده ودر منظر دل پيدايی روز وشب همره بيداری و رؤيای منی تو بهاری؛به لطافت همه تن مهتابی نفس صبحی و روشنگر شب های منی بوسه ی گرمم و بر سرخی لب های توام واژه ی عشقی ودر شعر فريبای منی لب جانبخش گل آميزينه بر لب من در تنم روح بدم؛ای که مسيحای منی مرغ دريايی ام وتشنه ی طوفان وصال بگشا حلقه ی آغوش که دريای منی دو چشم منتظر به در هميشه چشم به راهته دفترم را باز کردم تا بنویسم از نگاه همیشه منتظرم از چشمان بارانیم ازبوسه های نشکفته ام بنو یسم برایت از ترسم ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن بی تو گفتن وبی تو خواندن بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم در گنج عزلت تنهایی ام بنویسم برایت از معنای زندگی از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است
دلم می خواهد با تو سخن بگویم ولی نمی دانم چه بگویم از زمانه یا درد و رنج از نوای عاشق بلبلی که هر شب بر گلستان وجودم نغمه سرایی می کند یا از پرستوی غریب مهاجری که فرسنگ ها راه پیمایی می کند تا وادی مهر و دلدادگی را بیابد از نی کبکی که آرزوهای خفته ی چوپانان را می نوازد از قطرات اشکی که هر شب گونه های داغ مرا نوازش می دهد یا....... حرف های ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود آه ای دریغ و حسرت همیشگی
زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات و ریاضیات وابسته به ذهن اند و زندگی در ضربان قلب ابراز وجود می کند .
جنس سجاده ی من از حریر سبز خیال است مهرش ستاره، تسبیحش یک سبد یاس سرودش ستایش و طهارتش از اشک سبز انتظار .............. گاهی که از تو دور می افتم به تمام ابرهایی که بالای سرت راه می روند حسودیم می شود آن وقت آرزو می کنم کاش ابر کبودی بودم که مرا به خاطر باران دوست داشتی . گاهی که دیدنت محال می شود، به ستاره ها چشم می دوزم که مرا به یاد برق نگاهت می اندازند و از ماه و خورشید می پرسم در چه روزی متولد شدند. وقتی نیستی روحم رود سرگردانی اشت که احوال تو را از همه ی دریاها می پرسد موجهایی که حتی یک بار تو را دیده اند هرگز به سکوت و ساحل نمی اندیشند . پیراهنم از من خوشبخت تر است چون اولین کسی است که نام تو را از صدای تام تام قلبم می شنود .چه کاروان ،چه قطار، چه پرنده های آهنین، هر چه مرا به سوی تو بیاورد و فاصله ها را کم کند دوست داشتنی است مهم نیست اگر حتی همه راه را در خواب باشم . من از روز اول شعر می گفتم و آن را برای فرشته ها می خواندم . راستی پروانه هایی که لای دفترچه های خاطرات خشک شده اند هم شاعرند. روز های دیدار همیشه بارانی است مثل همیشه فراموش می کنیم چتری به همراه بیاوریم و همیشه حرف هایمان زیر باران تازه می شود . و در این اتاق، در این همه تاریکی چه صبح دلپذیری دارد چراغ را روشن می کنم رویاهایم بیدار می شوند .من حتم دارم وقتی که اولین گل سرخ را لبخند زنان در زمین کاشت خوب می دانست که یک روز انبوهی از آن تقدیم تو خواهد شد روزی روزگاری مردی که از سایه وصدای پایش بدش می آمد . راهی که برای رهایی از دست آنها پیدا کرد این بود که از آنها فرار کند پس شروع به دویدن کرد اما هر چه فرار می کرد می دیدی که باز سایه اش همراه اوست و صدای پایش را هم می شنود . فکر کرد شاید به حد کافی تند نمی دود پس تند تر و تندتر دوید تا جایی که نفسش بند آمد اما باز هم بی فایده بود آنقدر تندتر و تندتر دوید تا عاقبت از خستگی مرد. او مرد اما نفهمید که برای رهایی از سایه و صدای پایش فقط کافی بود در سایه بنشیند مگو این آرزو خام است مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است اگر این کهکشان از هم نمی پاشد اگر این آسمان در هم نمی ریزد ![]() در درون معبد هستی بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ نگاهی می کندسوی خدا مرز آرزو لبریز به زاری از ته دل یک "دلم می خواست "می گرید شب و روزش دریغ رفته و "ای کاش آینده مانده است" من امشب هفت شهر آرزویم چراغان است زمین و آسمانم نور باران است کبوتر های رنگین بال خواهش ها بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند صفای معبد هستی تماشایی است زهر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد جهان در خواب تنها من در این معبد در این محراب دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردم که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم از آنجا با کمند کهکشان ها تا آسمان عرش می رفتم در آن درگاه درد خویش را فریاد می کردم که کاخ صد ستون کبریا لرزد دگر یک شب از این شب های بی فرجام زیک فریاد بی هنگام به روی پرنیان آسمان ها خواب در چشم خدا لرزد دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود خدا با بنده هایش مهربانتر بود از این بیچاره مردم یاد می فرمود دلم می خواست زنجیر کردن از بارگاه خویش می آویخت که مظلومان خدا را پای آن زنجیر زدرد خویش آگاه می کردند چه شیرین است وقتی بی گناهی داد خود را از خدای خویشتن می گیرد چه شیرین است ........ اما من دلم می خواست اهل زر و زور ناگاه زهر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را بر نمی چیدند دلم می خواست دنیا خانه ی مهر ومحبت بود دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند طمع در مال یکدیگر نمی کردند کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند مراد خویش را در نا مرادی های یکدیگر نمی جستند وزین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند چه شیرین اشت وقتی سینه ها مرز مهر آکنده است چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید کوتاه می کردند در این دنیای بی آغاز و بی پایان خدا زین لحظه های بی هنگام بس می کرد نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد همین ده روز هستی را امان می داد دلش را ناله ی تلخ سیر روزان تکان می داد دلم می خواست عشقم را نمی کشتند صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند چنین از شاخسار هستی ام آسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند بر باد نا مرادی ها نمی دادند به صد یاری نمی خواندند به صد خاری نمی دادند چنین تنها بر صحرای بی پایان اندوهم نمی بردند دلم می خواست یک بار دیگر او را در کنار خویش می دیدم بر یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم دلم می خواست یک باردیگر همچو دیدار نخستین شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هوی می کرد غم گرمش تنها نگاه دلم را جستجو می کرد دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیرورو می کرد دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت پلیدیها و زشتیها به زیر خاک می ماندند بهاری جاودان آغوش وا می کرد جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد بهشت عشق می خندید بر روز آسمان آبی آرام پرستوهای مهر دوستی پرواز می کردند بر روی بام ها .... ناقوس آزادی صدا می کردند عجب روایت تلخی است تنیدن تار غرور بر دروازه ی محبت و چه فاصله ی کوتاهی است تا انتهای مرز بودن سوگوار لحظه ی دیروز بودن چاره ی کار نیست معجزه ی تبسم را باید امتحان کرد
براي داشتن ف ي ل ت رش ك ن در خبرنامه ۲ عضوشويد
فقط 2 ثانیه طول می کشد که بگویی دوستت دارم .فقط 3 ثانیه طول میکشد تا امواج عشق را با نگاهت در مردمک چشمانش بنشانی . فقط 4 ثانیه زمان می خواهد دستش را در دستانت بگیری تا قلبش از محبت سیراب شود . تنها چند ثانه وقت می برد که تلفنی به او بگویی دلم برات تنگ شده و این ثانیه های بهاری زیباترین لحظه های عمر ما است . وقتی محبت را این گونه ابراز می کنیم مثل درخت ها در بهار زیبا می شود.
براي تبادول لينك اينجا در نظرات اعلام بفرمايد
بنام آنکه هر چه دارم از اوست و هر چه ندارم مصلحت اوست
دلم لالا دلم لالا دل بی تاب من لالا نشسته گرد نامردی به روی چهره ی دنیا صداقت طبل توخالی زمین آکنده از نیرنگ محبت کمترین واژه تمام مردمان دل سنگ برادر هم نمی پرسد دگر حال برادر را چه آسان میبرد از یاد دختر مهر مادر را خداوندا بشر این است این بی مهرناآرام همین نامرد را دادی مقام اشرف آدم توکزجمله ملائک هم فزون کردی مقامش را تو که بر دوش او دادی چنین بار امانت را چرا در او نخشکاندی خدا تخم خیانت را جسارت میکنم اما بگو ای خالق آدم به جرم خوردن گندم چه کردی با بنی آدم در این سو خواجه آورده شکم از باد بی دردی نمی خیزد از این گنداب جز عاروق نامردی در این سو بیوه ای بین دو راهی ماند سرگردان در آن سو عفتی کهنه دراین سو کودکی بی نان در آن سو دستهایی هم به رنگ بارش باران کجا دیدست یک لحظه گریز از گردش دوران در این سو دست هایی هم به نقش نقشه ی قالی به رنگ تار و پود شب پر از تاول پر از خالی خوشا بر حالت ای مولا تو اما بازگهگاهی فرو می ریختی فریاد درون خلوت چاهی من از فریاد لبریزم پرم از درد ناگفته به هر چاهی که سر کردمدرونش یوسفی خفته شرف بازیچه ای گشته در آغوش عروسک ها عفاف بکر یک دختربه یک لبخند پایبند است ببین نرخ نجابت را در این دنیای ما چند است در این دنیای ما شهوت به ریش عشق میخندد چه تهمت های سنگین بین که بر عشق میبندند هنوز این واعظان اما غبار آلود میدانند به گوش مردم نادان هنوز سرود عدل میخوانند برای بچه ماهی ها امان از کوسه میگیرند از این غافل که ماهی ها در آب گند میمیرند بخواب آرامدر سینه بیا آرام از دل عاشق نمی یابی دگر اینجا رفیق یکدل و صادق
تو مثل ستاره ها میمونی مثل اونا زیبا مثل اونا اونا دست نیافتنی اما فقط یه فرقی با اونا داری که اونا خیلی زیادن ولی تو که تکی گفته بود دعا میکنم به هم برسید ولی قسمت چیزیه که نمیشه کاریش کرد حالا من موندم و حسرت گفتن یه حقیقت به تو که موجب شد ازم دور بشی افسوس افسوس....
من چرا دل به تو دادم كه دلم ميشكني
يا چه كردم كه به من باز نگه نمي كني دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند رقيبان كه تو منظور مني ديگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل ما رفته كه جان در بدني
ميگن چشماي عاشق يه دنيا شعرو قصست.
اما چرا عزيزم چشاش لبريزه غصست. ميگن گل شقايق نشونه داغه عشقه. من از نگاه داغت شدم باغ شقايق . ميگن اشکاي عاشق پيشه خدا عزيزه. نمي دونم تا کي بايد بريزه و بريزه و بريزه. وقتي شبا تو آسمون رنگه چشاتو مي بينم. دلم مي خواد بهت بگم جز تو رويا ندارم.
دلم خط خطي شده بس که اشتباه نوشتم وخط زدم وباز
نوشتم،من هي ازباتوبودن نوشتم وتوهي زيرغلط هايم زير تمام(( بمان))هاخط قرمز کشيدي ومن هرشب هزاربارجريمه نوشتم((نمان))حالا بعدازتمام شدن دفترم توچقدرخوشحالي که من يادگرفتم درست بنويسم،شدم درست مثل سه نقطه اي که درمتن هيچ وقت خوانده نميشود.توهيچ وقت مرا نمي بيني ومن دربي اعتنايي توغرق مي شوم
بگذار تا همگان بدانند دوستت دارم واهمه اي نيست مرا خجالتي نيز نمي باشد. بگذار تا
کهکشان بدانند دوستت دارم و بدانند که نور آنها عاريتي ست.. عاريه اي از سوختن بي انتهاي دل من دلتنگي هاي من است. بگذار آسمان بداند دوستت دارم و بداند که آبي آسمان رنگ عشق من است، و اين گونه به رنگ عاريتي خويش مغرور نباشد بگذار جويباران بدانند زمزمه ي شيرينشان ، آواز همه روزه ي من است که مي خوانم (((دوستت دارم)))
به مجنون گفت روزی عیب جویی که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گرچه در چشم تو حوری است به هر جزئی ز حسن او قصوری است
ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت در آن آشفتگی خندان شد و گفت:
اگر در دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است کزو چشمت همین بر زلف و رویی است
تو قد بینی و مجنون جلوه ناز تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو می بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو٬او اشارت های ابرو
دل مجنون ز شکر خنده خون است تو لب می بینی و دندان که چون است
کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام نه آن لیلی است کز من برده آرام |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
شعر عاشقانه آپ شد کلیک کنید
عكس عاشقانه آپ شد کلیک کنید اس م اس عاشقانه نامه های عاشقانه نوشته های عاشقانه اس م اس ضربل مثل یک جمله عاشقانه (جديد) فال ماههانه (جدید) اخبار وبلاگ ف یل تر ش کن نوشته ای درباره ماه مبارک رمضان فروش vpn ایمیل های عاشقانه(جدید) آرشیو مطالب
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل تیر 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته سوم اسفند 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 امکانات
|
Copyright © 2008 All Rights Reserved by iransherir www.ir-satellite.com