| شعر عاشقانه عكس عاشقانه |
عاشقانه،شعرعاشقانه،عکس عاشقانه،شعرهای ناب عاشقانه
|
درباره وبلاگ
![]() عکس قلب عاشقانه عکس بوسه عکس دوست دارم عکس فانتزی بوس تاریخچه ولنتاین و بوس عکس شاه و فرح عشق غزاله و میثم عکس گل عکس عروس و داماد عکس گل رز عکس شیطان پرستان عکس فروهر عکس طبیعت آموزش عشقی عکس های رومانتیک عکس دختر عکس فانتزی عکس لیلا میلانی Emo Love عکس برای ولنتاین توضیحات وبلاگ عکس عکس ماچ عکس گل بوس عکس گل رز عکس دختر emo چیست عکس عاشقانه عکس عشق عکس عروس عکس پنجره عکس عاشقانه عکس گل رز عکس شمع رومانتیک عکس عاشقانه گل عکس کودک عکس قلب عشق عکس درخت تنها EMO آموزش کم کردن حجم عکسها عکس عشقولانه عکس عاشقانه عکس عکس عاشقانه اموزش گذاشتن عکس برای وبلاگ عکس عروس و داماد فانتزی عکس چشم گالری عکس عروس عکس آبشار عکس عروس عکس دسته گل عروس عکس آنجلینا جولی عکس زنان زیبا گالری عکس های قلب قیمت گذاری بر روی وبلاگ عکس لب زیبا غمگین عکس دختر زیبا عکس آفتاب گردان عکس پرنده عکس رویایی عکس عروس عکس عاشقانه عکس زن زیبا عکس عاشقانه عکس عاشقانه قالب عاشقانه بلاگفا فانتزی عکس جذاب عروس عاشقانه رومانتیک فانتزی Love قالب غمگین بلاگفا گالری عکس فرشته Emo کارت پستال عاشقانه عروس عکس موبایل رمانتیک رادیو های انلاین
پیوندها
جواب به سوالات تبیان و آفتاب
عاشقانه هاي من و تو دنيا واسه هر دوتامون قشنگه با لاي 18 غريب آشنـــا پندحببيان شهر عشق لاف عشق عزيزم باور کن خيلي دوست دارم عشق و صفا rozeabi بيد مجنون عشقکده عشق گمشده رز سفيد زندگي ميگذرد ولي به نامردي چرا؟ عشق سوخته روح راه آ رامش تا سه نشه بازي نشه شب كوير mehdi-ezhiyeh dr300psycholoy عاشقانه مي پرسم :: قالب ساز :: طراح قالب
|
تو از کدام بندرگاه می آیی!
این گونه که،تمام بادبان ها،در چشم های تو بوی سفر میدهند مسافر همیشه غمگین!چقدر دوستت دارم وقتی رو به آسمان برای پرندگان مهاجری که هرگز برنگشتند گریه میکنی و کسی جر من و آسمان سنگینی گریه هایت را نمیفهمند سهم تو از این همه تنها غمگین ترین گا های مریمی است که هر شامگاه دختران جوان بندرگاه به مسافران غریب هدیه میدهند!
رفتی و بعد از تو من،تنهای تنها مانده ام
باز با رنج و غم دوری،شکیبا مانده ام در پیت دیگر نتوانم غبار ره شوم من که چون نقش قدمهای تو بر جا مانده ام همچنین ناقوس بیرنگم که هنگام غروب ساربانم برده از یاد و به صحرا مانده ام بی نیازت دیده ام با خویشتن،اما هنوز همچنان من در نیاز و در تمنا مانده ام ره نورد باد پیمایت سبک سر میرود با من درمانده سر در پیش و از پا مانده ام چون رسد امروز با من وعده فردا مکن در فریب وعده امروز و فردا مانده ام یاد گوهر ناشناسان دیده ام دریا کند گوهری هستم که در آغوش دریا مانده ام میرود با دیگرانم میسپارد او تمیز خود نمیداند که من تنهای تنها مانده ام آشناي غم تنهايي من که به ياد و چنين مي شورد نازنين باور تنهايي من تو بيا قاصدک بوته آرام خيال قصه عاشق صادق شدن ساحل را نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هايی كه از صورتم گرفتی به خاطر تمام اشک هايی كه بر صورتم نشاندی به خاطر دلم كه شكستی به خاطر احساسم كه پرپر كردی به خاطر زخمی كه بر وجودم نشاندی و می بخشمت بخاطر عشقی كه بر قلبم حك کردی می خواهم برايت بهترين دوستی باشم که تا کنون داشته ای. می خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم؛ حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم، آن گونه که هيچ کس تا کنون چنين نکرده. می خواهم تا هر زمان که مرا طلبيدی در کنارت باشم، نه اکنون، بلکه هر زمان که خودت می خواهی. می خواهم رفيق شفيقت باشم، می خواهم تو را به اوج برسانم خواه توانش را داشته باشم، خواه از انجام آن ناتوان باشم. می خواهم به گونه ای با تو رفتار کنم که گويی اولين روز ميلاد توست نه آن روز خاص، که تمام روزهای سال. به حرفهايت گوش خواهم داد. نصيحتت می کنم. همبازی ات می شوم. گاهی اوقات می گذارم که برنده شوی. در کنارت می مانم. در آن زمان که آهنگ نبرد کنی، و در کشاکش مبارزه با زندگی برايت دعا می کنم. می خواهم برايت بهترين دوستی باشم که تا کنون داشته ای. امروز، فردا و فرداهای ديگر تا آخرين لحظه حياتم می پرسی چرا؟!
زيرا تو نيز برايم بهترين دوستی هستی که تا کنون داشته ام! کاش در کنارم بودی،کاش میتوانستم تو را در آغوش بگیرم و نوازش کنم...
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند... کاش میتوانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم... کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم...ای کاش،کاش،کاش... دلم بدجور هوای تو را کرده عزیزم...دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم... باورم نمیشود،این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند،امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند.... و ای کاش در کنارم بودی...کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی... باورم نمیشد،سخت است باور کردنش،با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا تنهای تنهایم...بی کس،بی نفس،میروم با همان پاهای خسته،در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است.... کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم... سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی.... و ای کاش تو در کنارم بودی،باورم نمیشود که رفته ای و بار سفر را بسته ای،دلم بدجور برای تو تنگ است.... باورم نمیشود که نمیایی.
می خواهم بنویسم از قصه ی عشق یک فرشته.فرشته ی ما میان آدم ها بود ولی،آدم ها نمیتونستند ببیننش مگر اینکه خودش بخواهد.فرشته ی قصه ی ما مشغول زندگی روزمره و کارهایی بود که از طرف خدا برایش در نظر گرفته شده بود ولی روزی عاشق نگاهی میشه اشک گریه کردنی شد ولی عاشق یک نگاه آدم،کم کم خودشو به عشقش نشون داد ولی عشقش نمیدانست که او یک فرشته است چون ظاهرش مثل آدم ها بود و همیشه یک نوع لباس می پوشید کم کم عشقشم به اون علاقه مند شد ولی این واسه ی فرشته ی قصه ی ما اصلآ خوب نبود چون عشق نزدیکی می آورد و فرشته ی ما نمیتونست به عشقش نزدیک بشه یا حتی اونو لمس کنه بالاخره فرشته ی قصه ما با کسی آشنا شد که قبلآ فرشته بود ولی الان تبدیل به آدم شده حالا فرشته ما میتونه به آدم تبدیل بشه ولی با جاودانگی خداحافظی کند حالا فرشته ی میان دو راهی عشق و جاودانگی قرار گرفته است و باید یک راه را انتخاب کند.حالا او تبدیل به آدم شده و به آرزویش رسیده حالا میتونه عشقشو در آغوش بگیره و ببوسه امروز اولین روزی که به عشقش رسیده و زندگیشو با اون شروع کرده و بدترین روز برای اون هست چون عشقش در اثر یک تصادف میمیرد حالا فرشته ی سابق قصه ی ما نه عشقش را دارد نه جاودانگی را.در دوران فرشتگی دوستی داشت که همیشه همراهش بود بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهر میشه و از او می پرسه ارزشش را داشت؟فرشته ی قصه ی ما میگه یک بار بوسیدن او به تمام عمر می ارزد
دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن! دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری! دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحرگاه عشق! دوستت دارم چون تو را می خواهم و تو نیز شاید مرا بخواهی! دوستت دارم از تمام وجودم،با احساس پر از محبت و عشق! دوستت دارم بیشتر از آن چه تصور می کنی! دوستت دارم چون چشمانت این حقيقت قلبم را باور دارد! دوستت دارم چون که یاری ام می کنی تا از این سیلاب زندگی به راحتی عبور کنم و خودم را در دشت آرزوهایم همراه با تو ببینم! دوستت دارم چون تو با اعتماد و اطمینان کلید قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی! دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تیره و تار را با حضورش پر از روشنایی می کند! دوستت دارم چون تو اولین و آخرین معشوق من می باشی! من نیز تا آفتاب زندگیم در پس افق غروب نکرده است،همیشه،همه جا و هر لحظه به یاد تو خواهم بود و دوستت خواهم داشت عشق زاییده ی تنهایی استو تنهایی نیز زاییده ی عشق،عشق پایداری است نه اسارت ایثار است و نثار کردن نه گرفتن،عشق نیروی فعال انسان است،نیرویی که دیوار بین انسان ها را میشکند،نیرویی که انسان را به دیگری پیوند میدهد و او را از انزوا و جدایی می رهاند،یک انسان عاشق هر آنچه که میتواند باید به معشوق خود ببخشد،این به آن معنا نیست که خودش را قربانی معشوق و دوست نماید بلکه او از آنچه در وجود خود دارد به دیگری می بخشد،یعنی از شادی خود،علاقه ی خود،غمهای خود،همه را نثار میکند تا معشوق نیز از این داده ها غنی شود،عشق یک هنر است،عشق زندگی و امید می آفریندو هر کس لیاقت عاشقی ندارد،مگر آنکه پاکباخته و صادق باشد.
یک شاخ گل سرخ کافیست تا دوباره شعر بگویم و چند قطره باران شبانه تا دوباره عاشق شوم یک پنجره باز کافیست تا دوباره عطر تو را نقاشی کنم و چند برگ زرد رها شده در باد تا دوباره قدر بهار را بدانم نگاه کن!آفتاب ساعتهاست که پشت در اتاقم ایستاده است و گنجشک های بی پناه بال هایشان را به شیشه پنجره چسبانده اند.کتابها در قفسه کتابخانه ام آوازی می خوانند.دلم می خواهد سقف را یکبار بردارم تا دست هایم بی هیچ مانعی آسمان را لمس کنند،سیب های سرخ را ببین!آیا ما را به سلامت از دره های شیطان عبور میدهند و به رفتنهای سبز فطرت میرسانند؟یاد اشکها به خیر که از هزار ستاره روشن تر از هزار هزار دریا آبی بودند...نگاه کن!نامت را به وضوح روی بوسه های کوچکم نوشته ام و همه واژهایم دارند به سوی تو می آیند.آبی است،نگاه او،گویا آسمان را در چشمهایش ریخته اند،وقتی که دستهای مرا در دست می گیرد گردش خون را در سر انگشتهایش احساس میکنم نفسش چنان با سرعت می زند که گویی قلب خرگوش را در سینه اش،پیوند کرده اند،وسواس دوست داشتن مرا به یاد ماهی قرمزی می اندازد،که در آبهای تنگ بلور به آرامی خواب رفته است........تمامی کلمات عاشقانه تقدیم تو باد.
یادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست و نفرین برای همه ی عمر از وعده ی ما در خاک در مکانی که شقایق ها نه به ساقه،نه به گلبرگ بلکه با ریشه به ما نزدیکند و دگر حال مرا نه از قاصدک بپرسید نه سپیدار بلند که از آن ریشه ی زرد شاید این راه جدیدی باشد تا با هم باشیم.وعده ی ما در خاک تا زمانی که کسی نیست غیر از من و تو در زمانی که دگر دستی نیست که نگذارد من و تو ما شویم.وعده ی ما در خاک،وعدهی ما در خواب
![]() نامه رسان خبر داد کز یار نامه دارم هميشه با تو
ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
یک
بوسه اسم است چون عمومي است بوسه فعل است چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است چون 2 نفر را به هم متصل ميکند
اشكي كه بي صداست ، پشتي كه بي پناست ، دستي كه بسته است ، پايي كه خسته است ، دل را كه عاشق است ، حرفي كه صادق است ، شعري كه بي بهاست ، شرمي كه آشناست ، دارايي من است ، ارزاني شماست.
به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد .
به آساني ميشه در دفترچه تلفن کسي جايي پيدا کرد
ولي به سختي ميشه در قلب او جايي پيدا کرد. به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد. به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد ولي به سختي ميشه زبان را کنترل کرد. به راحتي ميشه کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم ولي به سختي ميشه اين رنجش را جبران کنيم. به راحتي ميشه کسي را بخشيد ولي به سختي ميشه از کسي تقاضاي بخشش کرد. به راحتي ميشه قانون را تصويب کرد ولي به سختي ميشه به آنها عمل کرد. به راحتي ميشه به روياها فکر کرد ولي به سختي ميشه براي بدست آوردن يک رويا جنگيد. به راحتي ميشه هر روز از زندگي لذت برد ولي به سختي ميشه به زندگي ارزش واقعي داد. به راحتي ميشه به کسي قول داد ولي به سختي ميشه به آن قول عمل کرد. به راحتي ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولي به سختي ميشه آنرا نشان داد به راحتي ميشه اشتباه کرد ولي به سختي ميشه از آن اشتباه درس گرفت. به راحتي ميشه گرفت ولي به سختي ميشه بخشش کرد. به راحتي ميشه يک دوستي را با حرف حفظ کرد ولي به سختي ميشه به آن معنا بخشيد. و در آخر: به راحتي ميشه اين متن را خوند ولي به سختي ميشه به آن عمل کرد...
اين يك ماجراي واقعي است:
سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد. به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد. اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود. در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد. زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود. پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد. دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود. روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد. سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد. ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد: نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است. اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود. اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود. براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند. محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند. عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است. محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست. بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد. در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست. مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است. پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !
چو نسیمه نو بهاران به نوازش گلستان اومدی
مثله یک بارون رحمت به نجات سبزه زاران اومدی تو همان فرشته ای که روز و شب لحظه شماری کردم واسه دل داری دادن به منه ذلو پریشون اومدی اومدی که عشقو با تو بشناسم دنیای شور و نشاطو بشناسم اومدی که زیره سایه تو من چشمه آب حیاتو بشناسم تو خوبی تو ماهی فدات بشم الهی،الهی،الهی واسه من تو دنیا تو تنها تکیه گاهی،امیدی، پناهی شب بی ستاره بودم ، تو همان خورشیدی که به من تابیدی. در هوای چاره بودم، گنجه خوشبختی رو تو به من بخشیدی.
نميدونم ...
نميدونم چرا اين وبلاگو راه انداختم شايد ... شايد ميخواستم حرفاي دل تنهامو توي اون بنويسم منتظر بودم تا از تنهايي در بيام تا اين وبلاگو تعطيل کنم چون ديگه بهانه اي واسه نوشتن من نميموند اما حالا ... حالا که ديگه تنها نيستم ولي بازم داره مينويسم اين دفعه واسه چي؟ واسه اين که از خدام بخوام هيچ وقت تنهام نکنه حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
شعر عاشقانه آپ شد کلیک کنید
عكس عاشقانه آپ شد کلیک کنید اس م اس عاشقانه نامه های عاشقانه نوشته های عاشقانه اس م اس ضربل مثل یک جمله عاشقانه (جديد) فال ماههانه (جدید) اخبار وبلاگ ف یل تر ش کن نوشته ای درباره ماه مبارک رمضان فروش vpn ایمیل های عاشقانه(جدید) آرشیو مطالب
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل تیر 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته سوم اسفند 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 امکانات
|
Copyright © 2008 All Rights Reserved by iransherir www.ir-satellite.com