| شعر عاشقانه عكس عاشقانه |
عاشقانه،شعرعاشقانه،عکس عاشقانه،شعرهای ناب عاشقانه
|
درباره وبلاگ
![]() عکس قلب عاشقانه عکس بوسه عکس دوست دارم عکس فانتزی بوس تاریخچه ولنتاین و بوس عکس شاه و فرح عشق غزاله و میثم عکس گل عکس عروس و داماد عکس گل رز عکس شیطان پرستان عکس فروهر عکس طبیعت آموزش عشقی عکس های رومانتیک عکس دختر عکس فانتزی عکس لیلا میلانی Emo Love عکس برای ولنتاین توضیحات وبلاگ عکس عکس ماچ عکس گل بوس عکس گل رز عکس دختر emo چیست عکس عاشقانه عکس عشق عکس عروس عکس پنجره عکس عاشقانه عکس گل رز عکس شمع رومانتیک عکس عاشقانه گل عکس کودک عکس قلب عشق عکس درخت تنها EMO آموزش کم کردن حجم عکسها عکس عشقولانه عکس عاشقانه عکس عکس عاشقانه اموزش گذاشتن عکس برای وبلاگ عکس عروس و داماد فانتزی عکس چشم گالری عکس عروس عکس آبشار عکس عروس عکس دسته گل عروس عکس آنجلینا جولی عکس زنان زیبا گالری عکس های قلب قیمت گذاری بر روی وبلاگ عکس لب زیبا غمگین عکس دختر زیبا عکس آفتاب گردان عکس پرنده عکس رویایی عکس عروس عکس عاشقانه عکس زن زیبا عکس عاشقانه عکس عاشقانه قالب عاشقانه بلاگفا فانتزی عکس جذاب عروس عاشقانه رومانتیک فانتزی Love قالب غمگین بلاگفا گالری عکس فرشته Emo کارت پستال عاشقانه عروس عکس موبایل رمانتیک رادیو های انلاین
پیوندها
جواب به سوالات تبیان و آفتاب
عاشقانه هاي من و تو دنيا واسه هر دوتامون قشنگه با لاي 18 غريب آشنـــا پندحببيان شهر عشق لاف عشق عزيزم باور کن خيلي دوست دارم عشق و صفا rozeabi بيد مجنون عشقکده عشق گمشده رز سفيد زندگي ميگذرد ولي به نامردي چرا؟ عشق سوخته روح راه آ رامش تا سه نشه بازي نشه شب كوير mehdi-ezhiyeh dr300psycholoy عاشقانه مي پرسم :: قالب ساز :: طراح قالب
|
یادت یه روز بهم گفتی :هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشک چشما تو ببین و بهت بخنده ..... گفتم : عزیز اگه بارون نبود چی ؟ گفتی : اگه چشمای قشنگ بباره آسمون هم گریش میگیره ...... گفتم عزیزم یه خواهش دارم . وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتی چشم ........ اما امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره ... تو هم اون دور دورا واستادی و به من میخندی ( خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد ) ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا فقط من
اشكای يخيمو پاك كن درای قلبمو وا كن صدای قلبمو بشنو من چه كردم با دل تو كاشكی تو لحظه آخر عشقو تو نگام ميخوندی قلب تو صدامو نشنيد رفتی با غريبه موندی اگه يه روزبگم از اين حكايت كه به تو كردم عادت دلم پيش دلت مونده تو زندون رفاقت اگه يه شب برسم به حقايق ميشم خدای عاشق ميگم رازمو به ستاره دريای مغرب
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم من لاف عقل میزنم این کار کی کنم مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم در کار بانگ بربط و اواز نی کنم از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم کو پیک صبح تا گله های شب فراق با ان خجسته طالع فرخنده پی کنم کی بود در زمانه وفا جام می بیار تا من حکایت جم و کاووس کی کنم از نامه سیاه نترسم که روز محشر با فیض لطف او صد ازین نامه طی کنم سوم اگست سال 2005 برای من خیلی به یاد ماندنی است. این اولین روز من بود که در استرالیا به مدرسه می رفتم. ار یک نظر ان روز برایم بسیار جالب بود چون می خواستم ببینم وضعیت درسی ایران و افغانستان با استرالیا چقدر فرق دارند و همچنین مدرسه " معلمان و دانش اموزان چقدر فرق دارند. ان روز برایم بسیار جالب بود چون من در مدرسه ای می رفتم که دیگر زبان فارسی در ان مدرسه نبود بلکه یک زبان دیگر بود"زبان انگیلیسی و من هم که زبان انگیلیسی را نخوانده بودم و این برایم بیسار سخت بود و کسی را هم در ان مدرسه نمی شناختم . این مثل کسی یا خانواده ای می ماند که در یک کشور بی گانه می رود کسی را هم نمی شناسد و زبان ان گشور را هم نمی داند. بسیار سخت است اما وقتی کسی پیدا شود که با ان ها هم زبان هست این خانواده دیگر احساس غربت نمی کند و می تواند مشکل خود را به ان کسی که در این گشور بیگانه زندگی کرده بگویدو با همکاری یکدیگر مشگل خود را حل کنند . ان روز برای من هم همین حالت بود انگیلیسی نمی دانستم و کسی را هم نمی شناختم . ان روز تا ساعت 11 برایم بسیار سخت گذشت اما در زنگ تفریح وقنی یک گوشه ای نشسته بودم یک دانش اموز بسوی من امد ازمن پرسید : از کجا هستی؟ و من گفتم از افغانستان و او با لبخند سلام کرد و من ان موقع بود که دیگر از خوشحالی داشتم پر درمی اوردم چون حالا یک کسی پیدا کرده بودم که به زبان فارسی صحبت می کرد. بسیار خوشحال شدم و بعد از ان بود که هم مدرسه و هم درس و دانش اموزان همه چیز برایم جالب و دیدنی شده بودند. با همدیگر بسیار صحبت کردیم و او مرا به بقیه بچه های افغانی معرفی کرد و بعد از ان با همه انها دوست شدم و بعد از ان تصمیم گرفتم که هر افغانی که جدید می اید بروم وبه او سلام کنم تا انها هم مثل من احساس غربت نکنند .
قلم خشک می شود تا می خواهم از تو بگویم. تو بگو !
وقتی که قلم تاب نوشتن از تو را ندارد دل کوچک من جطور بر فراق تو صبور باشد. دیروز آمدند مسافران آسمان خدا دلم را در پس نامه های آشفته ام به سرزمین تو آوردند و آتش سوخته ی دلم را پیشکش تو کردند نمی دانم با دلشان چه نجوا کردی که هنوز آشفته اند٬ هنوز بی تابند . چشمانشان لبریز از الماس های تو بود و تمام لباس هایشان بوی زلفین سیاه تو را می داد آنچنان سفت در آغوش گرفتمشان که گویی................................................. آه الله من !محمد!حسن!آسمان بقیع! نه خاک بقیع که چهار آسمان را در آغوش کشیده! چقدر دلتنگم ...................چقدر همسفر نورم جای تو در کشاکش روحم خالی بود دلم می خواست کنارم بودی همانند روضه مرا سفت در آغوش مهرت پناه می دادی و آرامم می کردی معبود تو بگو! تو که می دانی چشمانم به رنگ شفق شده و انار دلم تکه تکه از چشمانم بر خاک می افتد. تو بگو! بدون دل چه کنم ؟ دلی که گاه اسیرست و گاه نیست . کی مال تو می شود؟ کی تیک تاک دلم با نام تو می لرزد ؟ کی؟ کی ؟ از خودم خسته ام . خوشا به حال پرستو های سپیدت که دیروز آمدند . کاش می دانستند که این روزها چقدر به تو نزدیکند خوشا به حال آنان که لذت نزدیکی به تو را نگین انگشترشان می کنند . خوشا به حال آنان که همچون من هبوط نمی کنند خوشا به حال ..................................................................... می گوید چرا سکوت کردی؟ نازنین دل چه بگویم که من پر از خالی ام . از تهی چه می خواهی بشنوی ؟ رفتن از کنار نور ٬عبور از آغوش مهربانی دلتنگم می کند نمی دانم چه می خواهم ! نمی دانم چه می گویم !
قصه مادر به اینجا که می رسید لبخند عزیزی روی لبانش نقش می بست و همه چیز با بازگشت دو سوار به جمع میهمانان خاتمه می یافت.... چند خنده آن طرف تر پدر می رفت و چشم روشنی اش را از عمو بزرگ - پیر فامیل - می گرفت..... قصه مادر اینجا تمام شده بود اما همیشه لبخندی تلخ و شیرین ، لبانش را تا چند دقیقه بعد از ماجرا همراهی می کرد.... در این حال وهوا دیگر حواسش به هیچکس نبود.
من و بابات سوار اسبامون شدیم...دلم می لرزید...دل اونم مثل سیر و سرکه می جوشید...آخه جلو مهمونای غریبه رودرکاری داشت و می ترسید توی همین چند دقیقه عمو زاده ها نتونند جلو مهمونا خوب در بیایند.....زیر چشمی نگاهی به من انداخت و کلاهش را کمی کج گذاشت ...خودشو رو اسب سفت کرد و قطار فشنگ را روسینه اش اریب بست.... اولش دست و پام می لرزید اما خودمو که رو زین صاف و راست کردم دلم بفهمی نفهمی آروم گرفت... ته دلم قرص بود اما نمی تونستم میون مردمی که همه شون به ما زل زده بودند خودمو جمع و جور کنم..... میون کل و شاباش بیله دوماد، صدای عمو به من نمی رسید.... انگار چیزایی به خاله گفت و خاله فاطی هم آومد گوشه لباس چین چین منو جمع و جور کرد...خم شدم و خاله بال چارقد منو کمی زد پس تا جلومو بهتر ببینم... دایی عباسقلی گوشه قباشو زیر شال زده بود و داشت فشنگ میذاشت توی برنو ...
مادر همیشه درابتدای این داستان ، بعد از یک لبخند کوتاه ، چارقد زیبایش را دور سرش می پیچید و یک دو نفس عمیق می کشید...انگار می خواست عطر گل های گون و آویشن پیچیده در دشت را یکجا نفس بکشد... بعد هم سری تکان می داد و بلند تر می خندید... هفت روز عروسی را اول توی چند جمله کوتاه خلاصه می کرد ... سر و ته داستان را می زد تا می رسید به پسین پنجشنبه خرداد کدام سال محال.... اگر دو گوش مفت تازه گیر می آورد شب حنابندان را هم ضمیمه ماجرا می کرد و با کلی شور و شوق از فک و فامیل های خانواده دار خودش می گفت....از حق نگذریم اغراق هم نمی کرد...می گفت و می گفت تا می رسید به روز ماجرا:
مادرم همیشه با آب و تاب از پسینگاه آخرین روز عروسی خود می گفت....بعد هم بی هوا می زد زیر خنده .... همیشه همه چیز از بعد از ظهر یک روز بهاری آغاز می شد.... در ایل ما رسم بود که از حوالی هوای ظهر، یک نفر می رفت یک روسری زیبا را بر درختی در دور دست قنات گز یله می کرد و برمی گشت... عروس و داماد در بعد از ظهر آخرین روز عروسی، با هم مسابقه می دادند....
پری عزیز سلام... ممنونم که همچنان باران کلمات مشتاق خود را بر کویرستان جانم می بارانی....بی چتر آمده ام امشب تا تن به آواز های تو بسپارم و جان عطشناکم را از زلال کلماتت سیراب کنم...همسرم چند روزی است بچه ها را برده خانه مادرش... هر دوی ما نیاز داریم یکی دو روزی تنها باشیم... حالاچند روزی وقت دارم بنویسم و کارهای عقب افتاده ام را سامانی بدهم... همه ی امروز را تنها بودم.... چند دقیقه ای پدر در قاب عکس کهنه اتاق ، چشم از نگاه خسته ام بر نمی داشت. حس می کنم همیشه نگران من و مادر و بچه هاست...من هم که به زور نمی توانم بگویم همه چی سرجای خودش است وهیچ نگرانی نیست...او از خنده های پریشان و دستهای لرزانم همه چیز را می خواند.... از موقعی که او چشم از روزهای سرد مادرم بست مادرهم لب از هرچه لبخند و خاطره بست تا فقط چشم های مضطرب پدر، از کنج آن قاب شکسته سخن بگوید.... آدم ها همیشه خاطره هایی دارند که فقط مال خودشان است... فقط مال خودشان
نمی خواستم تسلیم سرنوشت بشم،مبارزه کردم و جنگیدم
ولی بالاخره مغلوب شدم...این جبر سرنوشته پس هرچه زودتر قبولش کنم برای خودم بهتره...تا حالا امیدوار بودم ولی حالا میبینم امید یک سرابه ...........گلایه نمیکنم چون مقصر خودم هستم...فقط خودم........ مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام. هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است. دستانم را از خاک بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم. چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار ماندم. موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم. بوته گلی وحشی در قبرم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد. تکه یخی روی قلبم بگذارید تا آرام آرام آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید. و روی سنگ قبرم بنویسید : اشتباهی كه يك عمر پشيمانم از آن
صداي قلبم گوش کن ديگر ناي صدا کردن ندارد ... وقتي به حرف هايت فکر ميکنم مرا به دنياي پنهان خود ميبرد امشب ميخواهم با ياد قشنگ تو شاد باشم ميدانم که نگاهت پاک تر از آب روان و دلت چون آيينه است به خداي آسمانها ، به قناري هايي که عاشقانه ميخوانند سپرده ام : موسيقي انتظار سردهند........ به غروب نگاه كن …
حال باز می توانی مرگ را انكار كنی ؟ پس خوب نگاه كن و خداحافظی خورشید را از آسمان ببین ، ناراحتی كه علت ندارد یا شاید تو علتش را نمی دانی. مانند قاصدكی كه هنوز خود را به دست باد نسپرده ، احساس سنگینی می كنی. نترس از مرگ خورشید نترس ... او باز فردا طلوع خواهد كرد . هر بار به آن می نگری به تازگی بار اول است. انگار اولین بار است كه غروب را می نگری. وجود تو آماده پروازست. بالهایش را باز می كند، سعی می كند از این زنجیر تن ، از این زندان فرار كند. ولی راهی نیست، قاصدك هنوز نشكفته. و چه تعداد از آنان ناظران آخرین غروبند. تضمینی برای دیدن دوباره نیست.شاید فردایی نباشد . خورشید دیگر نیست. دیشب وقتی دراز کشیدم و شروع کردم به فکر کردن٬یه عالمه " چی می شه اگه " اومد تو ذهنم... چی می شه اگه هوار بکشم و زار بزنم... چی می شه اگه مریض بشم وبعد بمیرم... چی می شه اگه هیچکی دوسم نداشته باشه... چی می شه اگه صاعقه بزنه و بکشدم... چی می شه اگه من کتک بخورم.... چی می شه اگه بشم خنگ دانشگاه... چی می شه اگه کله م کوچیک بشه... چی می شه اگه قدم برسه به اسمون... چی می شه اگه ................................ شب که می شه همه چی می شه ها می ان سراغم.
من چرا دل به تو دادم كه دلم ميشكني
يا چه كردم كه به من باز نگه نمي كني دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند رقيبان كه تو منظور مني ديگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل ما رفته كه جان در بدني
دلم خط خطي شده بس که اشتباه نوشتم وخط زدم وباز
نوشتم،من هي ازباتوبودن نوشتم وتوهي زيرغلط هايم زير تمام(( بمان))هاخط قرمز کشيدي ومن هرشب هزاربارجريمه نوشتم((نمان))حالا بعدازتمام شدن دفترم توچقدرخوشحالي که من يادگرفتم درست بنويسم،شدم درست مثل سه نقطه اي که درمتن هيچ وقت خوانده نميشود.توهيچ وقت مرا نمي بيني ومن دربي اعتنايي توغرق مي شوم
بگذار تا همگان بدانند دوستت دارم واهمه اي نيست مرا خجالتي نيز نمي باشد. بگذار تا
کهکشان بدانند دوستت دارم و بدانند که نور آنها عاريتي ست.. عاريه اي از سوختن بي انتهاي دل من دلتنگي هاي من است. بگذار آسمان بداند دوستت دارم و بداند که آبي آسمان رنگ عشق من است، و اين گونه به رنگ عاريتي خويش مغرور نباشد بگذار جويباران بدانند زمزمه ي شيرينشان ، آواز همه روزه ي من است که مي خوانم (((دوستت دارم))) رسوای عزیزم کاش میشد زیر باران غمت خیس شد کاش میشد به نجابت لاله رسید وهمچون قطرهای اشک ماه از میان چشمانت چکید بگذار تا تنهاییم را با تو قسمت کنم بگذار در محراب نگاهت دو رکعت نماز عشق بخوانم بگذار در هوای تو بمیرم تو غریب... تو غریبترین و آشناترین نوای قلب منی کاش میشد در قاب نگاهت مصلوب شد از راه دور میروی بی سلام و بی خداحافظی در انتظار طلوعت به غروب مینشینم ماه من روی مپوشان نه سلامت را میخواهم نه خداحافظیت را تو فقط نگاهم کن سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم گفته بودي، از غرورم از سکوتم، خسته اي من شکستم هر دو را گفته بودم، از سکوتت از غرورت٬ خسته ام به خاموشي مغرورانه ات شکستي تو مرا با تو گفتم از همه تنهايي ام، خستگي ام با تو گفتم تا بداني با همه ناجيگري، بي ناجي ام تو، سکوتت خنجريست بر قلب من و حضورت، مرهمي بر زخم من پس، باش تا هميشه با من باش حتي اگر خاموشي... از تمام عمق دلم صدایت می کنم فریادم درون جمجمه ام می پیچد و هیج صدایی از دهانم خارج نمی شود و تو مثل همیشه حتی بدون یک نیم نگاه از کنارم بی تفاوت رد می شوی نمی دانم شاید عادت کرده ای به همیشه بودنم بدون شك! نازنین با من ماندن خطر کردن است کار تو درست بود کاش می توانستم فراموش کنم انتظار کشیدنت را کاش می توانستم ترک کنم بی دریغ دوست داشتنت را تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم . بفهمم عشق يعني چي ... بفهمم دل کجاست ... بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ... بفهمم درد عشق چيه ... حالا مي دونم ... ميدونم عشق يعني تشنگي . عشق يعني نياز . عشق يعني التماس . عشق يعني
آرزو . عشق يعني خواستن و بدست نياوردن . عشق يعني دويدن و نرسيدن . آره ، عشق يعني نرسيدن تو ستارهي مني پشت قاب پنجره آخرین نگاه تو اولین غم منه#تقدیم به تنها بهانه نفس کشیدنم ميدوني چقدر دوست دارم؟ به تعداد تاراي موي سرت ضرب در تعداد نفسهايي که تااخره عمرت ميکشي به علاوه تعداد هرچي ستاره تو آسمونه مي دوني علت كسوف و خسوف چيه ؟ ماه و خورشيد براي ديدنت دعوا مي كنن قلبمو هدیه می دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اینکه قلبمه به خاطر اینکه تو توشی شریک عشق تو شدن یعنی همنفس شعر و ترانه شدن یعنی چون ابری تیره به دریا زدن و دیوانه شدن... شریک عشق تو شدن یعنی عاشقی به سان یک مجنون یعنی قطره بارانی در دل کویر جاری شدن موقعی كه می خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم وقتی که به هم میرسیم سه نفریم من وتو وبوسه از هم که جدا میشویم چهار نفریم تو وتنهایی من وعذاب دل آدمها مثل يك جزيره دور افتادست ،اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست مهم اون كسيه كه هيچوقت جزيره را ترك نكند اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم
اگر مي بيني که زنده ام ، نفس مي کشم ، تنها به خاطر وجود تو است... اگر مي بيني شادم ، خندانم ، با وجود اينکه اينهمه غصه در دل دارد ، تنها به اميد بودن تو است.... اگر مي بيني آرامم ، بي تابم ، سر به زير ، ساکت و گوشه گير ، فقط به خاطر عشقي است که از سوي تو در دلم نشسته است.... اگر ديدي گريانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پريشانم ، بدان که بدجور دلم هواي تو را کرده است و دلم ديگر طاقت دوري تو را ندارد .اگر ديدي نيستم ، نه صدايي و نه خبري از من نيست بدان که از عشق تو مردم
تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته
رفتی و رفتنت در خاطرم هست تنهاییم ، نه گفتنت در خاطرم هست چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت را ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس بکنی هنوزم دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت خورد نشه چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ جز سلام نتونی بهش بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها
اگه صدامو ميشنوي بدون دلم تنگه برات
تا کي عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کي اسير تنهايي هايم باشم و از يارم دور .....؟ تا کي بايد به خاطر دوري تو اشک بريزم و حسرت آن دستهاي گرمت را بکشم...؟ تا کي بايد از خداي خويش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزديک و نزديک تر کند تا بتوانم تو را در آغوش بگيرم؟... تا کي بايد صداي غم انگيز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برايت تنگ شود؟ تا کي بايد غروب پر درد عاشقي را ببينم و دلم بگيرد!تا کي بايد تنهايي به خورشيدي که آرام آرام به پشت کوه ها مي رود را نگاه کنم وتا کي بايد لحظه ها و ثانيه ها را يکي يکي بشمارم تا لحظه ديدار با تو فرا رسد؟ خسته ام....يک خسته دل شکسته عاشق بي سر پناه عاشقم!يک عاشق ديوانه سر به هوا تا کي بايد کنج اتاق خلوت دلم بنشينم و با قلم و کاغذ درد دل کنم ?تا کي بايد دلم را به فرداها خوش کنم و پيش خود بگويم آري فردا وقت رسيدن است !تا کي بايد در سرزمين عاشقا سر به زير باشم و چشمهاي خيسم را از ديگران پنهان کنم؟ تا کي بايد بگويم که عاشقم ، ولي يک عاشق تنها ،عاشقي که معشوقش در کنارش نيست!تا کي بايد به انتظارت زير باران بنشينم و همراه با آسمان بنالم و ببارم و تا کي بايد با دستهاي خالي ، با آغوش سرد ،با دلي خالي از آرزو و اميد ، با چشماني خيس و شاکي زندگي کنم؟ آري تا کي بايد تنها صداي مهربان تو را بشنوم. آن روز در نگاه تو و خنده بهار مي شد به منتهاي شكفتن اشاره كرد
به تو از تو مينويسم
به تو اي هميشه در ياد اي هميشه از تو زنده لحظه هاي رفته بر باد وقتي که بن بست غربت سايه سار قفسم بود زير رگبار مصيبت بي کسي تنها کسم بود وقتي از آزار پاييز برگ و باغ هم گريه ميکرد قاسد چشم تو آمد مژده روييدن آورد به تو نامه مينويسم اي عزيز رفته از دست اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست اي هميشگي ترين عشق در حضور حضرت تو اي که ميسوزم سراپا تا ابد در حسرت تو به تو نامه مينويسم نامه اي نوشته بر باد که به اسم تو رسيدم قلمم به گريه افتاد اي تو يارم روزگارم گفتنيها با تو دارم اي تو يارم از گذشته يادگارم به تو نامه مينويسم اي عزيز رفته از دست اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست در گريز ناگزيم گريه شد معناي لبخند ما گذشتيم و شکستيم پشت سر پلهاي پيوند در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود بايد از هم ميگذشتيم بر تر از ما عشق ما بود اي تو يارم روزگارم گفتنيها با تو دارم اي تو يارم از گذشته يادگارم به تو نامه مينويسم اي عزيز رفته از دست اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست سلام و دوباره سلام به تودوست عزيز |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
شعر عاشقانه آپ شد کلیک کنید
عكس عاشقانه آپ شد کلیک کنید اس م اس عاشقانه نامه های عاشقانه نوشته های عاشقانه اس م اس ضربل مثل یک جمله عاشقانه (جديد) فال ماههانه (جدید) اخبار وبلاگ ف یل تر ش کن نوشته ای درباره ماه مبارک رمضان فروش vpn ایمیل های عاشقانه(جدید) آرشیو مطالب
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل تیر 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته سوم اسفند 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 امکانات
|
Copyright © 2008 All Rights Reserved by iransherir www.ir-satellite.com